خاک کارخانه: پارچه های ناتمام چیت سازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران
خاک کارخانه: پارچه های ناتمام چیت سازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران
۳۵۴٬۰۰۰
تومان
5 ٪
۳۳۶٬۳۰۰
تومان
افزودن به سبد خرید

خاک کارخانه: پارچه های ناتمام چیت سازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران

مستند نگاری کار در ایران 1

دسته بندی: خاطرات، زندگینامه و سفرنامه

ناشر: نشر اطراف

نویسنده: شیوا خادمی

سال نشر: 1402

تعداد صفحات: 312

1
فروش پیامکی این محصول
معرفی کتاب
گزیده کتاب
مشخصات
نظرات کاربران
بریده های انتخابی شما

معرفی کتاب

خاک کارخانه کتابی است از جنس مستندنگاری و تاریخ شفاهی. شیوا خادمی، عکاس و نویسنده‌ی این کتاب، با حال‌و‌هوایی عاطفی و در جست‌وجوی ریشه‌‌هایش، عکاسی و گفت‌وگو با همکاران سالخورده‌ی مادربزرگش ـ عزیزجون که در دهه‌ی 1320 کارگر کارخانه‌ی چیت‌سازی به شهر بوده ـ را آغاز می کند. اما خیلی زود می‌فهمد این گفت‌و‌گوهای به‌ظاهر ساده چیزی بیشتر از خاطره‌گویی مردمانی است که هنوز سرسختانه به محیط کار قدیمی‌شان عشق می‌ورزند. به‌مرور، از دل این خاطرات کاری، کلیت و فضایی شکل می‌گیرد و مضمون‌هایی سر بر می‌آورند که نه تنها در تحلیل و ارزیابی تاریخ و مسیر کسب‌وکار در ایران به کار می‌آیند، بلکه تصویری از پیوند تنگاتنگِ فضای کار، هویت شهر و مناسبات اجتماعی مردم شهر پیشِ چشم‌مان می‌گذارند.

خاک کارخانه قصه‌ی یک صنعت است و روایت دنیای کار، اما از زبان روایتگرانی که همیشه در حاشیه‌ بوده‌اند و قصه‌هایشان در ثبت سرگذشت کسب‌و‌کارها در ایران کمتر به حساب آمده است. نگاهی است از درون و از منظر منابع انسانیِ خُرد و خاموش و نه از سمت رده‌‌های رسمی و بالا. ثبت تجربه‌های ناشنیده‌ترین حلقه‌های زنجیره‌ی کار در ایران. روایت کارگران بومی یا مهاجری که روزگاری زندگی‌شان با صدای سوت کارخانه‌ی چیت‌سازی بهشهر تنظیم می‌شده است. آشپز و معلم اکابر و زنان بافنده و ریسنده‌ای که قوت زانوها و دست‌هاشان را در تار و پود پارچه‌ها تنیده‌اند و مردانی که شبانه‌روز دستگاه‌ها را سرپا نگه داشته‌اند؛ مردمانی که در تاریخ کار ایران کمتر دیده می‌شوند.

شیوا خادمی با بازنمایی بده‌بستان جغرافیای سرسبزِ بهشهر با سازه‌ی صنعتی کارخانه‌ی چیت‌سازی، و آمیختگی طراوت محیط طبیعی شمال با فلز و چرخ‌دنده و دوک، تصویری سینمایی و به‌یادماندنی آفریده است. تجربه‌نگاری انسانی ظریف و ریزبافِ خاک کارخانه بوی گل‌های وحشیِ رونده و خزه‌های مازندران را می‌دهد. این هم‌نوایی متن با اقلیمی که روایت می‌کند حاصلِ پژوهش پنج‌ساله‌ی شیوا خادمی را خواندنی و گیرا کرده و عکس‌های او هم، در کنار چنین متنی، به غنای این مستندنگاریِ اجتماعی افزوده‌اند. کتاب خاک کارخانه : پارچه‌های ناتمام چیت‌سازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران، نوشته شیوا خادمی است و در انتشارات اطراف به چاپ رسیده است.

گزیده کتاب

«بند دوربین را روی شانه‌ام جابه‌جا می‌کنم. جلوی درِ بسته‌ دنبال راهی می‌گردم و خیال می‌کنم تمام رهگذران به من خیره شده‌اند. عزم کرده‌ام کارخانه را که دیگر زنده نیست، با همه‌ی درهای بسته‌ که یکی دوتا هم نیستند، هر جور شده ثبت کنم. زنی با زنبیل اسفناج چند ثانیه جلوی درِ بسته مکث می‌کند. پشت‌ سرش پیرمردی که روزنامه‌اش را‌ زیر بغلش لوله کرده، دوربینم را برانداز می‌کند و می‌پرسد «کِدوم شهر نیشتی، کیجا جان؟»[i] از خودم می‌پرسم مگر غریبه‌ام. غریبگیِ آدمی در شهر را خودش تعریف می‌کند یا آن دیگریِ ساکنِ شهر. درباره‌ی من، حتی پرسشِ مرسوم و ساده‌ی «اهل کجایی؟» هم به کارخانه برمی‌گردد. همه‌چیز زیر سر کارخانه است. این کتاب هم شاید در پی پاسخ همین سؤال به‌ظاهر کوچک و دم‌دستی است: اهل کجایی؟ با اعتمادبه‌نفس ساختگی به پیرمرد می‌گویم «اهل همین‌جام.» به زمین بایرِ پشت میله‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید «اینجه تاریخ بیه.»[ii] کلاه نمدی‌اش را از سر برمی‌دارد و قبل از آن‌که برود، با لبخندی ماسیده ادامه می‌دهد که «کارخونه‌ی سوتِ صدا، شهرِ دلِ صدا بیه.»[iii] بعد انگار زیر لب فاتحه‌ای می‌خواند و می‌رود. زن همان‌طور که جای اسفناج‌ها و سیرها را در زنبیل عوض می‌کند، می‌گوید «جانِ مار، این جِه بهشت بیه. درِ بهشته اَمِ وِه دَوِستِنِه.»[iv] درپوش لنز را می‌گذارم. هیچ عکسی نگرفته‌ام اما خودم را دلداری می‌دهم که شاید روزی دری به تخته بخورد و درِ بهشت به رویم باز ‌شود. کارخانه که قبل از این تنها برایم اسم مکان بود، دیگر اسمی خالی نیست. همچون وردی جادویی، نامش را بارها از مردم شهر می‌شنوم و گوشم را برای شنیدن قصه‌هایش تیز می‌کنم. همیشه و همه‌جا حرفش است، در هر خانه‌ای، در صدای زنانی که چادرهای رنگی‌شان را به کمر می‌بندند و عصرها جلوی خانه‌ها می‌نشینند، در صدای پیرمردهایی که صبح‌ها در باغِ شاه حلقه می‌بندند و از سیاست حرف می‌زنند، در عروسی و عزا. همه‌چیزِ شهر در این کلمه‌ی سه‌بخشی ریشه کرده است: کارخانه.» [i]. اهل کدوم شهری، دختر جان؟ [ii]. این‌جا تاریخ بود. [iii]. صدای سوت کارخونه صدای قلب شهر بود. [iv]. مادر جان، این‌جا بهشت بود. درِ بهشت را روی ما بستند. . وقتی کارخانه برای همیشه خوابید، من هفت یا هشت‌ساله بودم. اما با کارخانه‌نگاری‌ به جهانی کوچک و شخصی‌ رسیده‌ام که آن را با خاطرات آدم‌هایش ساخته‌ام. من اسم کارخانه را چون افسانه‌ای سینه‌به‌سینه از آدم‌های شهر شنیده‌ام، درِ خانه‌هایشان را باز و بسته کرده‌ام‌، به چشم‌هایشان زل زده‌ام و گوشم را برای شنیدن صدای خاطرات دورشان تیز کرده‌ام. در رفت‌و‌آمدهایم بین تهران و بهشهر، هر قدم که جلو می‌روم، چیزهای تازه‌ای می‌یابم و جهانم وسیع‌تر می‌شود، جهان تازه‌یافته‌ام به عکسی ده در پانزده در آلبومی رنگ‌و‌رو‌رفته می‌ماند؛ کوچک است اما نشان از جهان بزرگ کارخانه دارد. گاه قاب را واید می‌کنم و دور می‌شوم. گاه قاب را می‌بندم و نزدیک می‌شوم. هر بار درِ خانه‌ای به رویم باز می‌شود، درمی‌یابم هنوز خیلی کم می‌دانم و در برابر این جهان بزرگ زیادی کوچکم. الکس وب، عکاس آمریکایی، می‌گوید «عکاسان کاملاً گوش‌به‌فرمان جهان هستند و جهان نیز به آن‌ها خیلی چیزها می‌دهد.» من آن‌قدرها گوش‌به‌فرمان جهان نبوده‌ام اما جهان، گاهی دست‌ودل‌باز و گاهی هم با وسواس، چیزهایی تقدیمم کرده که پیش‌تر آن‌ها را نداشته‌ام. حصار لرزان غریبگی کم‌کم فرو ریخته و کمابیش می‌توانم بگویم که پنج سال بعد از مهاجرت، به لطف کارخانه‌ دیگر غریبه نیستم و با بهشهر دوست شده‌ام. تکه‌پارچه‌های معصومه را زیر آفتاب کم‌جان می‌چینم. طرح چند پارچه آشناست؛ یکی را قبلاً در دستگیره‌ی قابلمه‌ی عزیزجون دیده‌ام و دیگری را در جانونیِ دوختِ مامان. هر پارچه زیر دستم صدایی یگانه دارد. به پارچه‌ها‌ زل می‌زنم تا شاید در نخ‌های رنگارنگ‌شان آوایی بیابم؛ آوای دور زنانی که هم‌نشین نخ و پنبه بودند و مردانی که ضرب‌آهنگ زندگی را با سوت کارخانه تنظیم می‌کردند. من تکه‌پارچه‌ها را دور درخت نمی‌بندم. در عوض، کلمه‌ها را گرم گرم به تنِ سرد کاغذ می‌بندم. خدا را چه دیدی؟ شاید روزی گرمای کلمه‌ها کارخانه را از خواب زمستانی بیدار کند و سوتش غبار خاطرات را بزداید و کارخانه شکوفه‌های پارچه‌ای بدهد

اطلاعات کتاب

  • زبان کتاب: فارسی
  • سال نشر: 1402
  • چاپ جاری: 1
  • نوع جلد: جلد نرم
  • قطع: وزیری
  • تعداد صفحات: 312
  • ناشر: نشر اطراف
  • نویسنده: شیوا خادمی

برای ارسال دیدگاه لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام

برای ثبت بریده ای از کتاب لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام