●دسته بندی: خاطرات، زندگینامه و سفرنامه
●ناشر: نشر اطراف
●نویسنده: شیوا خادمی
●سال نشر: 1402
●تعداد صفحات: 312
«بند دوربین را روی شانهام جابهجا میکنم. جلوی درِ بسته دنبال راهی میگردم و خیال میکنم تمام رهگذران به من خیره شدهاند. عزم کردهام کارخانه را که دیگر زنده نیست، با همهی درهای بسته که یکی دوتا هم نیستند، هر جور شده ثبت کنم. زنی با زنبیل اسفناج چند ثانیه جلوی درِ بسته مکث میکند. پشت سرش پیرمردی که روزنامهاش را زیر بغلش لوله کرده، دوربینم را برانداز میکند و میپرسد «کِدوم شهر نیشتی، کیجا جان؟»[i] از خودم میپرسم مگر غریبهام. غریبگیِ آدمی در شهر را خودش تعریف میکند یا آن دیگریِ ساکنِ شهر. دربارهی من، حتی پرسشِ مرسوم و سادهی «اهل کجایی؟» هم به کارخانه برمیگردد. همهچیز زیر سر کارخانه است. این کتاب هم شاید در پی پاسخ همین سؤال بهظاهر کوچک و دمدستی است: اهل کجایی؟ با اعتمادبهنفس ساختگی به پیرمرد میگویم «اهل همینجام.» به زمین بایرِ پشت میلهها اشاره میکند و میگوید «اینجه تاریخ بیه.»[ii] کلاه نمدیاش را از سر برمیدارد و قبل از آنکه برود، با لبخندی ماسیده ادامه میدهد که «کارخونهی سوتِ صدا، شهرِ دلِ صدا بیه.»[iii] بعد انگار زیر لب فاتحهای میخواند و میرود. زن همانطور که جای اسفناجها و سیرها را در زنبیل عوض میکند، میگوید «جانِ مار، این جِه بهشت بیه. درِ بهشته اَمِ وِه دَوِستِنِه.»[iv] درپوش لنز را میگذارم. هیچ عکسی نگرفتهام اما خودم را دلداری میدهم که شاید روزی دری به تخته بخورد و درِ بهشت به رویم باز شود. کارخانه که قبل از این تنها برایم اسم مکان بود، دیگر اسمی خالی نیست. همچون وردی جادویی، نامش را بارها از مردم شهر میشنوم و گوشم را برای شنیدن قصههایش تیز میکنم. همیشه و همهجا حرفش است، در هر خانهای، در صدای زنانی که چادرهای رنگیشان را به کمر میبندند و عصرها جلوی خانهها مینشینند، در صدای پیرمردهایی که صبحها در باغِ شاه حلقه میبندند و از سیاست حرف میزنند، در عروسی و عزا. همهچیزِ شهر در این کلمهی سهبخشی ریشه کرده است: کارخانه.» [i]. اهل کدوم شهری، دختر جان؟ [ii]. اینجا تاریخ بود. [iii]. صدای سوت کارخونه صدای قلب شهر بود. [iv]. مادر جان، اینجا بهشت بود. درِ بهشت را روی ما بستند. . وقتی کارخانه برای همیشه خوابید، من هفت یا هشتساله بودم. اما با کارخانهنگاری به جهانی کوچک و شخصی رسیدهام که آن را با خاطرات آدمهایش ساختهام. من اسم کارخانه را چون افسانهای سینهبهسینه از آدمهای شهر شنیدهام، درِ خانههایشان را باز و بسته کردهام، به چشمهایشان زل زدهام و گوشم را برای شنیدن صدای خاطرات دورشان تیز کردهام. در رفتوآمدهایم بین تهران و بهشهر، هر قدم که جلو میروم، چیزهای تازهای مییابم و جهانم وسیعتر میشود، جهان تازهیافتهام به عکسی ده در پانزده در آلبومی رنگورورفته میماند؛ کوچک است اما نشان از جهان بزرگ کارخانه دارد. گاه قاب را واید میکنم و دور میشوم. گاه قاب را میبندم و نزدیک میشوم. هر بار درِ خانهای به رویم باز میشود، درمییابم هنوز خیلی کم میدانم و در برابر این جهان بزرگ زیادی کوچکم. الکس وب، عکاس آمریکایی، میگوید «عکاسان کاملاً گوشبهفرمان جهان هستند و جهان نیز به آنها خیلی چیزها میدهد.» من آنقدرها گوشبهفرمان جهان نبودهام اما جهان، گاهی دستودلباز و گاهی هم با وسواس، چیزهایی تقدیمم کرده که پیشتر آنها را نداشتهام. حصار لرزان غریبگی کمکم فرو ریخته و کمابیش میتوانم بگویم که پنج سال بعد از مهاجرت، به لطف کارخانه دیگر غریبه نیستم و با بهشهر دوست شدهام. تکهپارچههای معصومه را زیر آفتاب کمجان میچینم. طرح چند پارچه آشناست؛ یکی را قبلاً در دستگیرهی قابلمهی عزیزجون دیدهام و دیگری را در جانونیِ دوختِ مامان. هر پارچه زیر دستم صدایی یگانه دارد. به پارچهها زل میزنم تا شاید در نخهای رنگارنگشان آوایی بیابم؛ آوای دور زنانی که همنشین نخ و پنبه بودند و مردانی که ضربآهنگ زندگی را با سوت کارخانه تنظیم میکردند. من تکهپارچهها را دور درخت نمیبندم. در عوض، کلمهها را گرم گرم به تنِ سرد کاغذ میبندم. خدا را چه دیدی؟ شاید روزی گرمای کلمهها کارخانه را از خواب زمستانی بیدار کند و سوتش غبار خاطرات را بزداید و کارخانه شکوفههای پارچهای بدهد