فراخوانی فراخوانی ...

قهرمانان انقلاب 16: به سختی پولاد به نرمی لبخند (روایتی داستانی از زندگی شهید سید اسدالله لاجوردی)

807 بازدید

مولف : ساسان ناطق

ویراستار : محمدمهدی عقابی

ناشر کتاب : سوره مهر

جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید. همچنین می توانید از QRCode بالا جهت ارسال پیامک استفاده نمایید:
9810003022

مولف : ساسان ناطق

ویراستار : محمدمهدی عقابی

ناشر کتاب : سوره مهر

وزن(گرم) : 141

شابک : 978-964-506-838-5

نوع جلد : جلد نرم

قطع : پالتویی (20*10)

سال نشر : 1388

شمارگان : 2500

چاپ جاری : 2

تعداد صفحات : 111

تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 30 شهریور 1391

تاریخ ویرایش : شنبه 22 اردیبهشت 1397

کد : 11548

27,000 ریال
افزودن به سبد خرید
معرفی کتاب
«به سختی پولاد به نرمی لبخند» جلد شانزدهم از مجموعه قهرمانان انقلاب و معطوف به زندگی کسی است که از سال های نخستین نهضت بازیگر نقش های مهمی در پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن بوده است. وجود منابع، مستندات و مدارک فعالیت انقلابی در نهادهایی مانند وزارت اطلاعات و مرکز اسناد انقلاب اسلامی، دست نویسندگان برای نگارش داستان بر اساس زندگی شخصیت ها و قهرمانان انقلاب را باز می گذارد که ذکر منابع در پایان کتاب نشان می دهد که نویسنده این کتاب هم از چنین پشتوانه ای برای نوشتن این اثر برخوردار بوده که توانسته هریک از حوادث زندگی شهید لاجوردی را با ذکر جزئیات آن به داستان تبدیل کند. نویسنده در کندوکاوهای تاریخی خود متوجه شده که زندگی قهرمان داستانش از روزهای مبارزه شیرین و خواندنی است. به همین دلیل است که بازجویی از او، پس از کشته شدن حسنعلی منصور را افتتاحیه کتاب قرار داده و اصل و اساس کتاب را بر حکایت فعالیت های روشنگرانه و مبارزات دلاورانه هیأت مؤتلفه اسلامی استوار کرده است. نویسنده در این کتاب تلاش می کند در عین نمایاندن صلابت لاجوردی زیر شکنجه ساواک، نرمی مشفقانه او را به عنوان یک انسان مکتبی در راهنمایی عناصر منافق برجسته کند. او دوشادوشی هر دو قطب شخصیتی لاجوردی را تا پایان کتاب، حتی تا لحظه ترور او در بازار تهران حفظ می کند.
گزیده کتاب
در طبقه سوم زندان، پنجره ای بود که گنبد طلایی و گلدسته های حرم امام رضا (ع) از آنجا دیده می شد. هر وقت دلش می گرفت، خودش را جلو پنجره می رساند، دست رو سینه می گذاشت، چشمانش را می بست و زیر لب زمزمه می کرد. حالش چنان دگرگون می شد که زندانی ها با دیدنش خیال می کردند اسدالله نه در زندان بلکه درست در وسط صحن و بین زائران ضامن آهو است.
محصولات مرتبط
شخصیت های مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر