قسمت نهم: پروانه: آره عاشق شدم.... به طوری میگی که انگار عاشقی جرمه همه مثل تو محکم نیستن که دلشون رو برای خدا خلوت کنن. من آدمم، مردی رو دوست دارم.... زیاد اونقدر که رفتارای کوچیکش ترس و امید رو تو دلم به وجود می آره... دائم در نوسانم اون هم در حد اعلا دنبال تعادل و آرامشم دیگه نمیتونم اینجا بمونم امیر من نمیخوام درگیر هوس و خیالای زودگذر بشم. پروانه تو اسم آدما و احساس و عاطفه رو بذار هوس و خیال یا هرچی... هر چیزی خالی از عطر زمین... امیر من نمیتونم من نمیتونم... باید برم... تو هم منتظر شو تا بیشتر عاشق خدا شی ببین کی زودتر به خدا میرسه میرود و در اتاق را میبندد امیر پروانه خانم خواهش میکنم... چرا متوجه نیستین؟ متوجه وضعیتمون نیستی؟ من و تو هر دو فراری هستیم... هیچ امکانی برای به زندگی معمولی نیست... من نمیتونم خوشبختت کنم. پروانه در را باز میکند من خوشبختی رو نمیخوام... امیر رو میخوام