محمد، آن شب خواب عجیبی دید. در خواب، دید که با خواهرش مثل هر روز، رفتهاند به پشتبام خانهشان. لینا به گلها و گلدانها آب داده بود و خودش برای پرندهها دانه ریخته بود. اما پرندهها نیامده بودند. نگاهی به آسمان کرده بود و ناگهان دهها پرنده دیده بود که زخمی و خونآلود، از دل آسمان، یکییکی به پشتبام میافتند. ترسیده بود و با خودش فکر کرده بود:
ـ چه اتفاقی بر سر پرندهها آمده است؟!
گزیده کتاب
کتاب اینجا چه کسی به فکر گلها و پرنده هاست؟، نوشته یوسف قوجق است و توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامی به چاپ رسیده است.