مجید قربانخانی نشست روی صندلی و سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داد. لباسش را بالا زد و خالکوبی های روی بدنش را تماشا کرد. چشمش به قرص ماه که گاهی از میان ابرها خودنمایی می کرد افتاد و گفت:
- خدایا! مجید بلد نیست مثل این بنده های خوبت نماز شب بخونه و از تو دلبری کنه! من فقط بلدم مثل بچه های یافت آباد باهات حرف بزنم! اوس کریم. این اسب سرکشو خودت رام کن! پاک کن!خاک کن… خاکم کن تا شرمنده اهل بیت نشم.
نجواهای مجید با خدا به گوش حسین رسید و دلش را لرزاند. چشمش به قطره های اشکی که کف دست چپش جمع شده بود افتاد و با بغض گفت:
- مهربون! حسین جز تو کسی رو نداره! مجید هم فقط تو رو داره. ما دوتا رو قیامت شرمنده اهل بیت نکن و به مقام شفاعت برسون…