کتاب برف های کلیمانجارو اثر ارنست همینگوی با ترجمه اسدالله امرایی در نشر افق به چاپ رسیده است.
کتاب «برفهای کلیمانجارو» از مجموعهی شاهکارهای 5 میلیمتری در سال 1936 نوشته شد و در کنار داستانهای آدمکشها و تپههایی همچون فیلهای سفید از معروفترین شاهکارهای کوتاه همینگوی به شمار میرود. همینگوی ترسها و نگرانیهای خود از زندگیاش به عنوان یک نویسنده را در قالب داستان برفهای کلیمانجارو بازنمایی کرده است.
برفهای کلیمانجارو داستان مردی نویسنده به نام هری است که با شریک زندگیاش برای ماجراجویی به آفریقا رفته و اکنون بهخار شکافی در پایش به قانقاریا مبتلا شده و خودش را در آستانه مرگ میبیند. برفهای کلیمانجارو مانند دیگر داستانهای ارنست همینگوی، جنگ انسان با طبیعت وحشی است و این بار در تلاش برای پیروزی، این قدرت نوشتن و کلمات است که از تمام دلخوشیهای جهان همچنان پیوند هری با زندگی را حفظ میکند.
ارنست همینگوی در این داستان کوتاه، با استادی تمام، زندگی و شخصیت مردی که تمام زندگیاش را بدون عشق سر کرده و زنان را تنها برای رابطه و پولشان برگزیده است، به تصویر میکشد؛هری که اکنون خود در انتهای زندگی میبیند، شخصیت حقیقیاش را در ارتباط با زنی که کنار اوست، به نمایش میگذارد؛ دروغهایی که تحت عنوان عشق به گوش زن همراهش خوانده است. برفهای کلیمانجارو داستانی در ستایش عشق است که بدون آن، زندگی میتواند تهی و خالی از ارزش برای جنگیدن و زندهماندن باشد. اما گاه دیگر برای عشقورزیدن و باور عشق دیگران دیر است؛ مرگ در یک قدمی ایستاده و کرکسها بر فراز تن نیمهجانی به پرواز درمیآیند و کفتارها در انتظار، جنازهای رو به احتضار را بو میکشند.
برفهای کلیمانجارو در موجزترین شکل ممکن، معنای زندگی را، زندگیای از دسترفته را روایت میکند؛ بدون شعارزدگی و بدون زیادهگویی.
گزیده کتاب
حالا به مرگ اهمیت نمیداد. همیشه از درد هراس داشت. او هم به اندازهی هر کس دیگری طاقت درد را داشت، اما وقتی طولانی میشد کم میآورد، ولی حالا با چیزی درگیر بود که سخت هراسانگیز مینمود و درست همان لحظه که حس کرد از پا در آمده، دردش تمام شده بود.