او حماقت کرده و عاشق فلاوی شده بود. بنایی که میساخت خرد میشد، مانند کاخی کاغذی که با فوت بچهای فرو میریزد. فلاکتبار بود، به تنبیه یک شاگرد میوهدزد میمانست که شاخهی زیر پایش را میشکند و همان جایی که خطا میکند میمیرد. زندگی احمقانه بود، مردان برتر همانقدر معمولی و مبتذل به پایان راه میرسیدند که احمقها!