در مغازه هیچوقت کسی جلوی هاکشاو دربارهی این دختره، سوزان حرفی نمیزد. قشنگ صبر میکردند آنجا نباشد بعد حرف را شروع کنند، مثلاً برود برای ناهار یا به یکی از مرخصیهای دوهفتهایاش در ماه آوریل که بالاخره کسی سر در نیاورد کجا و چرا میرفت و کی را میدید.