فراخوانی فراخوانی ...

صوفی و چراغ جادو

مولف : ابراهیم حسن بیگی

تصویرگر : پژمان رحیمی زاده

ویراستار : شیوا حریری

ناشر کتاب : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

سال نشر : 1389

تعداد صفحات : 248

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: 9810003022
موجود شد باخبرم کن

معرفی کتاب

نویسنده با استفاده از افسانه کهن چراغ جادو و وارد کردن آن به زندگی یک نوجوان ترکمن به نام صوفی، داستانی تخیلی را برای نوجوانان روایت می کند.
«صوفی و چراغ جادو» شروعی آرام و کشدار دارد. «ابراهیم حسن بیگی» داستان را با توصیف حضور صوفی و پدر و مادرش در جشن گندم آغاز می کند و هم زمان با این شروع نه چندان جذاب، شخصیت های داستان را نیز از زبان قهرمان اصلی آن ـ صوفی ـ معرفی می کند.

نخستین گره داستان «حسن بیگی» در همان نخستین فصل ایجاد می شود. روستای محل زندگی صوفی، مدرسه راهنمایی ندارد و خانواده نیز توان مالی کافی ندارند تا او را برای درس خواندن به روستای دیگری بفرستند، به همین دلیل صوفی مجبور است کار کند و شغل مورد علاقه او، سوارکاری است. اما خانواده اسبی ندارد تا صوفی به آرزویش برسد.

ماجراهای زندگی عادی صوفی با یک اتفاق عجیب و غریب دگرگون می شود. صوفی چراغ جادویی را پیدا می کند که یک بچه غول در آن زندگی می کند. بچه غول از همان ابتدای آشنایی با صوفی آب پاکی را روی دستش می ریزد و می گوید که غول چراغ جادویی که همه آرزوها را برآورده می کند، فقط مالِ افسانه هاست و بچه ها برای رسیدن به آرزوهای شان باید تلاش کنند. قدرت جادویی وجود خودشان را بشناسند و از آن استفاده کنند ...

«حسن بیگی» متولد سال 1336 و دانش آموخته ی رشته ی زبان و ادبیات فارسی است. او مدتی به عنوان کارشناس بخش داستان انتشارات مدرسه مشغول به کار بود و اکنون در مالزی زندگی می کند و در آنجا نیز به عنوان نماینده ی کانون پرورش فکری با ناشران مالایی مذاکره می کند.

او، هم برای نوجوانان و هم برای بزرگ سالان می نویسد و از جمله ی آثارش برای نوجوانان می توان به «جشن گندم»، «مروارید ری»، «عموجان عباس»، «اشکانه» و «غنچه بر قالی» (یکی از 25 جلد کتاب برتر سال 2000 در جهان) اشاره کرد.

گزیده کتاب

فراز 1:
گفتم: «ببین غفور، فکر می کنم تو به بچه ها پز می دهی. به لباسهایت، به دوچرخه ات، به اسبت، به ملک و املاک پدرت می نازی و آن را به رخ همه می کشی و دوست داری بچه ها مثل بره باشند و تو چوپان. من از این اخلاقت خوشم نمی آید. درست است که پدرت از همه مردم ده پولدارتر است، اما این دلیل نمی شود که تو توی سایه بایستی و بقیه توی آفتاب بنشینند.

فراز2:
از صبح که بیدار شدم، بیش تر از صد بار وسوسه شدم بروم سراغ چراغ جادو و با او صحبت کنم. احساس می کردم به جز من و مادر و پدرم، کس دیگری هم در خانه ما هست و می توانم مثل یک دوست یا یک برادر بزرگ تر با او حرف بزنم. به خصوص که می توانست آرزوهایم را برآورده کند.کمک کند. مرا به آینده امیدوارتر کند. قول داده بود که صاحب یک اسب مسابقه می شوم و ای کاش مثل چراغ جادوی علاالدین با یک چشم به هم زدن یک اسب تیزژای آخال تکه برایم ظاهر می کرد. اما گفته بود چنین کاری نمی تواند انجام دهد.
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
محصولات مرتبط