فراخوانی فراخوانی ...

افلاکی خاکی (مجموعه خاطراتی از سرلشکر شهید مهدی زین الدین)

135 بازدید

مولف : علی بهشتی پور | محمد خامه یار

ناشر کتاب : نشر روح

جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید. همچنین می توانید از QRCode بالا جهت ارسال پیامک استفاده نمایید:
9810003022

مولف : علی بهشتی پور | محمد خامه یار

ناشر کتاب : نشر روح

وزن(گرم) : 207

شابک : 978-964-2570-36-2

نوع جلد : جلد نرم

قطع : رقعی (21*14)

سال نشر : 1387

شمارگان : 3000

چاپ جاری : 3

تعداد صفحات : 152

تاریخ ثبت : چهارشنبه 25 مرداد 1396

تاریخ ویرایش : شنبه 26 آبان 1397

کد : 57255

50,000 ریال
افزودن به سبد خرید
معرفی کتاب
کتاب حاضر در برگیرنده 72 خاطره کوتاه و دلچسب از زبان رزمندگان لشگر علی ابن ابیطالب درباره فرمانده دلاور لشگر اسلام شهید مهدی زین الدین است. این خاطره ها هرکدام در برگیرنده نکاتی جالب و آموزنده برای نسل جوان هستند، نسل جوانی که همیشه و همواره تشنه شنیدن این رویداد بزرگ تاریخی است.

افلاکی خاکی کتابی قابل توجه و خواندنی با قلمی روان و نثری دلنشین است. همچنین شامل گوشه هایی از تجارب ارزنده سال های پربرکت دفاع مقدس است. سال هایی که در آن «تن» و «تانک» به میعادگاه عشق می رفتند و... .

با خواندن این کتاب بسیاری از زوایای اخلاقی و رفتاری و عقیدتی شهید زین الدین به عنوان یک سرلشگر و در عین حال یک بسیجی ساده روشن می گردد. فرمانده ای که محبوب قلوب همه سربازانش بود و در عین حال مدیری مصمم و کاردان.
گزیده کتاب
خاطره ای از این کتاب از زبان رزمنده محمد بهرامی انتخاب کرده، می خوانیم:
پس از شهادت شهید زین الدین به راننده اش عباسعلی یزدی گفتم: «عباس! اگر خاطره ای از آقا مهدی داری برایم بگو». گفت: «خاطره ای هست که خود آقا مهدی برایم تعریف کرده و من از زبان او نقل می کنم»: «روزی برای شناسایی رفته بودم داخل خاک عراق. توی نیروهای آنها لحظاتی گرم کار خودم شدم. پس از مدتی، خسته و تشنه، ماندم که چه کار کنم! چاره ای نداشتم. رفتم توی یکی از سنگرها. سنگر مجهزی بود. معلوم بود مال فرماندهان عراقی است. فرصت را از دست ندادم. دو استکان چای خودم را مهمان کردم. همین که استکان را زمین گذاشتم یک افسر عراقی دم در سنگر سبز شد. با خودم گفتم: «حالا خر بیار، باقالی بارکن! برای اینکه لو نروم خودم را زدم به کوچه علی چپ، انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام! افسر که غضبناک نگاهم می کرد آمد جلو، کشیده جانانه ای خواباند دم گوشم. لابد می خواست بگوید چرا توی استکان او چایی خورده ام! کشیده را که نوش جان کردم، فوراً زدم به چاک.

بعدها در عملیات خیبر همان افسر را در میان اسرا دیدم. وقتی مرا دید زل زد بهم. انگار مرا به جا آورده بود، نمی دانم شاید به همان چایی که در استکانش خورده بودم فکر می کرد و به بهای گرانی که از من گرفته بود!
شخصیت های مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر