فراخوانی فراخوانی ...

نادر برادرم، حسین: خاطرات شفاهی حسن فقیه (برادر شهید نادر مهدوی)

1413 بازدید

مولف : سید قاسم یاحسینی

ناشر کتاب : فاتحان

جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید. همچنین می توانید از QRCode بالا جهت ارسال پیامک استفاده نمایید:
9810003022

مولف : سید قاسم یاحسینی

ناشر کتاب : فاتحان

وزن(گرم) : 247

شابک : 978-600-91653-6-0

نوع جلد : جلد نرم

قطع : رقعی (21*14)

سال نشر : 1388

شمارگان : 3000

چاپ جاری : 1

تعداد صفحات : 200

تاریخ ثبت : شنبه 29 خرداد 1389

تاریخ ویرایش : شنبه 3 تیر 1396

کد : 6605

موجود شد باخبرم کن
معرفی کتاب
«نادر برادرم حسین»، کتابی در خصوص شهید نادر مهدوی است. درباره شهید نادر مهدوی می توان بسیار سخن گفت چرا که دست کم حدود دویست رزمنده در صحنه های مختلف زمین و دریایی، از نادر مهدوی خاطره به یاد دارند. همین باعث شده است تا نویسنده با تلاش بسیار با تنها برادر شهید مهدوی، حسن فقیه مصاحبه ای انجام دهد که حاصل آن در کتابی با عنوان "نادر، برادرم حسین" منتشر شده است.

نویسنده معتقد است که راوی در این کتاب، از ابتدای زندگی خودش را در قالب خاطرات شفاهی روایت کرده است. به دلیل گشت زمان و کمرنگ شدن برخی از حوادث، اغلب وقایع و رخدادها در هاله ای از کلی گویی و بی زمانی غوطه ور هستند.

حتی در برخی از صفحات این فراموشی از سوی راوی اعتراف می شود. مثلا در جایی که از حضور شهید مهدوی در زندان اوین به عنوان نگهبان صحبت می کند می گوید: حسین نیز مدتی در بازداشتگاه اوین نگهبان بود. متاسفانه خاطرات این دور از زندگی او در ذهنم نمانده است. خاطرات جالبی از برخورد با منافقین در زندان اوین برایم تعریف کرد، اما آنها را از یاد برده ام.
یا در صفحه بعد اذعان دارد که: حسین در عملیات آزاد سازی بستان شرکت کرد. خاطرات جالبی از این عملیات برای من تعریف کرد که متسفانه برخی از آنها را از یاد برده ام.

اینها نشان می دهد که گذشت زمان و با کهولت سن، بسیاری از خاطرات از ذهن آنان می رود و همین باعث می شود که در قسمت هایی از تارخ جنگ، حفره های عمیقی به وجود بیاید.

یکی از نقاط قوت کتاب استفاده از پاورقی است که نویسنده در هر کجا که احساس نیاز کرده است، توضیحات را در پایین همان صفحه آورده است.

از صفحه 112 به بعد زمزمه شروع جنگ تحمیلی به گوش می رسد که آمده است: اواخر سال 1358 بود که تصمیم گرفتم سفری به کربلاداشته باشم. به سفارت عراق در دوحه مراجعه کردم. همان روزهایی بود که بین ایران و عراق روابط تیره شده بود. عراقی ها در خوزستان بمبم گذاری هایی می کردند. بین دو کشور تنش و کشمکش شروع شده بود.

از فصل 14 به بعد راوی از ورود خود به جنگ و دوره آموزشی خبر می دهد و می گوید: یکی دو روز از جنگ گذشته بود. شبی در خورموج با چند تن از بچه ها دوره هم جمع شدیم تا درباره جبهه رفتن و دفاع از کشور بحث کنیم. باید برای بیرون کردن دشمن کاری می کردیم. یک عمر حسین حسین گفته بودیم، اکنون که یزید تازه ای پیدا شده بود، شرم آور بود که حسین زمانمان را تنها بگذاریم.

از فصل نوزدهم به بعد حضور نادر مهدوی در صفحات پررنگ تر می شود و در خصوص حمله وی به کشتی بریجتون و درگیری مستقیم با آمریکایی ها صحبت می شود.

راوی از نحوه شهادت برادرش حرفی نمی زند، اما در جایی به دست بسته بودن و اسارت شهید اشاره می کند و می گوید: "وقتی وارد سردخانه شدم با صحنه ای روبرو شدم که تا عمر دارم هرگز از یاد نمی برم. دیدم آمریکایی ها دست و پای عزیز دلم را مثل گوسفند قربانی با طناب بسته بودند. بیژن را همین طور بسته بودند. گریه امانم را برده بود. بدن و صورت بیژن بد جور سوخته بود. اما جسد حسین سالم بود. بی انصاف ها در تهران نکرده بودند دست و پای آنها را باز کنند. با همان شکل و حالی که از آمریکایی ها تحویل گرفته بودند، به ما نشانمان دادند".
محصولات مرتبط
شخصیت های مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
--> -->-->