فرفری با مامان و بابا و دو برادرش قلقلی و فندقی در مزرعه ای سبز زندگی می کرد. فندقی از چیزهای جدید می ترسید و خجالتی بود. حاضر نبود بازی های بد را امتحان کند. وقتی کسی را می دید، خجالت می کشید و پنهان می شد. تا این که ناگهان فکری به ذهن فرفری رسید . . .