loader-img
loader-img-2
بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

نیمه ی پنهان ماه 15: رضوان خواه به روایت همسر شهید

ناشر روایت فتح

نویسنده کمیل رضوان خواه

با همکاری علیرضا اشتری

سال نشر : 1389

تعداد صفحات : 67

چاپ تمام شده ؛ درصورت چاپ مجدد به من اطلاع بده notify me

معرفی کتاب

این کتاب، جلد پانزدهم از مجموعه «نیمه ی پنهان ماه» می باشد که به بیان زندگی نامه و خاطرات حسن رضوان خواه از زبان همسرشان می پردازد.

بغلش کردم و داخل آمبولانس نشستیم. توی راه زد زیر گریه. نمی دانم با آن سنش فهمیده بود که این جنازه ی پدرش است یا نه؟ حسن را به رسم تشییع، بردیم خانه ی پدری. جای سوزن انداختن نبود. خواهرهای حسن شیون می کردند. عزیز ناله می زد. آقاجون انگار از خیلی قبل ترها می دانست، آرام و بی صدا اشک می ریخت. مردم داخل حیاط را پر کرده بودند. عزاداری می کردند؛ جوری که انگار عزیزترین کس شان را داده باشند. بعد حسن را روی دست بردند مسجد. همان مسجدی که چهار سال پیش جشن ازدواج مان را تویش گرفته بودیم.

حسن را بردند سردخانه. ما هم دنبالش. دوستانش گفتند از پهلو زخمی شده بود، اما همین طور به هدایت نیروهایش ادامه داده تا این که دوباره چند ترکش به پهلو و قلبش خورده. یک طرف بدنش اصلاً جای سالم نداشت. پر از ترکش بود. گذاشتندش روی سکوی سردخانه. من هم نشستم. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم تنها توی سردخانه ام. هیچ کس نبود. مانده بودم چه کار کنم. پیکر کفن پوش حسن جلویم بود. ترسیدم، اما ناخودآگاه رفتم طرفش. به صورتش دست کشیدم. باهاش حرف زدم:

_ بلند شو کمیلت همین جا بیرون وایساده. زینبت توی بغل برادرته؛ نمی خوای ببینیشون؟ تو که زینب رو خیلی دوست داشتی! ...

شاید حسن مثل همیشه داشت شوخی می کرد. شاید همین الان یک دفعه از خواب پا می شد و به رسم شوخ طبعی اش می زد زیر خنده، اما هرچه تکانش دادم، هر چه صدایش کردم، جوابی نداد.

از سردخانه که آمدم بیرون، فقط می لرزیدم. هنوز گریه ام نمی آمد. دستانم را جلوی صورتم گرفته بودم. وقتی به صورت حسن دست کشیده بودم، انگار حس عجیبی توی انگشتانم مانده بود. همین جور به انگشت های قرمزم نگاه می کردم: خدایا آیا این خون حسن است؟ این خون مرد من است؟ ناگهان یکی رشته ی افکارم را پاره کرد: بیا دست هات رو بشور. فریاد زدم: نه ... نه ... می خوام این رنگ روی دست هام بمونه .... این خون باید بمونه. ناگهان بغضم ترکید.

نمی خواستم بیرون سردخانه گریه کنم، اما نشد. مثل کودکی بودم که یتیم شده باشد. نساء پیشم بود؛ همسر محمد اصغری خواه. دل داری ام می داد. می خواست آرامم کند. اما نمی توانست. متوجه نبودم. چیزی از حرف هایش نمی شنیدم. نسا آن روز عکس می گرفت. بعداً که عکس ها را آورد، دیدم توی سردخانه ازم عکس انداخته. آقاعلی اکبر، محمود، محمد و یوسف، کمیل و زینب را بغل کرده بودند و دور پیکر را گرفته بودند. زینب را یکی رفته بود از خانه آورده بود، با همان لباس معمولی و پستانک آویزان ...
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
شما هم می توانید گزیده انتخابی خود از کتاب را ثبت کنید.
نام و نام خانوادگی
عنوان
برگزیده
کد امنیتی
محصولات مرتبط
اخبار مرتبط
بازدیدهای اخیر شما