●دسته بندی: کودکان و نوجوانان
●ناشر: صاد
●نویسنده: کارلی آنه وست
●تصویرگر: تیم هیتز
●سال نشر: 1401
●تعداد صفحات: 198
از خواب بیدار میشوم و برای یک دقیقه نمیدانم که اینجا کجاست. این بخش موردعلاقه من در تمام اثاثکشیها است. بوی اتاقم به بوی هیچکدام از اتاقهایی که تاحالا داشتهام، شبیه نیست. در چارلستون اتاق بویی شبیه به بوی گوشت نمکسودشده و خوشبوکنندهٔ هوای وانیلی داشت. اینجا بویی شبیه به بوی مسیر کتابخانهٔ اصلی ساحل آلن دارد؛ بویی شبیه به چوب کهنه یا چیزی در همین مایهها.
رخت و لباسم خیس از عرق شده است. پیشازآنکه دوباره خوابم ببرد و باقیمانده شب را بخوابم، لباس تمیزی از کمد لباسام بیرون میآورم. شانسی ندارم که این کابوس دست از سرم بردارد. هیچوقت نداشتهام. دوباره خواب دیدم که توی سوپرمارکت در سبد چرخدار خرید نشستهام و پاهایم را از لبه سبد بهسمتِ زمین آویزان کردهام. آنجا سرد و تاریک بود. کنسروهای غذا را در طبقههای بالا و دور از دسترس من چیده بودند. ترسیده بودم. قوطیها از آن بالا به پایین میافتادند و من را زخمی میکردند.
مثل بارهای قبل تلاش کردم که خودم را از سبد خرید بیرون بکشم تا کمک یا چارهای پیدا کنم، اما این بار هم جرئت تکانخوردن نداشتم. عجیب بود؛ توی خواب یخ زده بودم. در زندگی واقعی حاضرم هرچیزی را که دارم، به خانوادهام بدهم تا برای یک بار هم که شده یک جا بمانند. آنوقت یادم میآید که ترسناکترین جا در کابوسهای من همیشه یک سوپرمارکت است. شاید نباید بیشتر از این تلاش کنم طرزفکر بابا و مامانم را عوض کنم.
دستهٔ قفلها را میاندازم روی لبهٔ پنجره که رو به خیابان است. این لبه باحالترین قسمت اتاق من است؛ چیزی شبیه نیمکت است که میشود نشست روی آن و زل زد به خیابان و ادامهٔ خیابان دادگاه قانونی را تماشا کرد. اگر گردنم را به راست بچرخانم، میتوانم تمام مسیر را تا بزرگراه ببینم. چیزی که حالا از پنجره به آن نگاه میکنم، ردیف خانههای روبهرویی است و باحالتر میشود وقتی به این فکر میکنم که من تنها کسی هستم که در ساعت… .
ساعتم را که ولو شده روی میزم، برمیگردانم. سهوپانزده دقیقه صبح است. دستهایم را روی چشمهایم میگذارم و پشت پلکهایم را ماساژ میدهم. یک روز طولانی در پیش دارم. مجموعهٔ سنجاقهایم را بیرون میآورم تا روی قفلی کار کنم که بیشتر از همه من را ....