فراخوانی فراخوانی ...

نگاهی به «کتاب تفحص» (خاطرات محمد احمدیان)

«احمدیان، برای جست‌وجوی پیکر دوستانش، پانزده روز از محل کارش مرخصی گرفت. این پانزده روز، از سال 1373 آغاز و تا 1381 طول کشید! او هنوز هم افتخار روایتگری آنان را دارد...»

وقتی جنگ تحمیلی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران به پایان رسید، شرایط اقتضا می کرد که بسیاری از نیروهای عمل کننده در جبهه ها به شهر ها و روستاها برگردند و کار حفاظت از مرزهای کشورمان به گروه های خاصی از نیروها که همان مرزبانان جمهوری اسلامی هستند، سپرده شود.
دیگر نیازی به انبوه نیروهای مردمی در جبهه ها نبود و می شد کار را به گروه های زبده و متخصص در این زمینه سپرد.
این اتفاق به ظاهر افتاد، اما در روزهای بعد از پایان جنگ، علاوه بر مرزبانان که حراست از محدوده جغرافیایی جمهوری اسلامی ایران را به عهده داشتند، نیروهای دیگری هم در مناطق مرزی به ویژه محل عملیات های رزمندگان در بخش های غربی و جنوبی کشور ماندند که کارشان جستجو و تفحص پیکرهای بر جا مانده شهدای زمان جنگ بود.
گروه هایی از این افراد هنوز هم در آن محل ها حضور دارند که کارشان همچنان جستجو و تفحص پیکرهای پاک شهداست.
خاطرات یکی از این افراد(محمد احمدیان) چندی پیش با عنوان«نشانه»منتشر شده که مورد استقبال مخاطبان قرار گرفت.
همین استقبال خوب مخاطبان باعث شد مرکز ارتباطات فرهنگی عماد، کار آماده سازی و تولید این کتاب را باز هم در دستور کار خود قرار دهد و این بار با عنوان جدید«کتاب تفحص»( از مجموعه "آسمان مال آن هاست ") آن را روانه بازار کتاب ایران کند.
در شناسنامه این کتاب نام «رضا مصطفوی» به عنوان نویسنده آمده که به نظر می رسد وی کار گردآوری، ویرایش و تدوین خاطرات را انجام داده باشد، چرا که تقریباً تمام خاطرات از زبان محمد احمدیان روایت می شود و او در همه روایت ها به عنوان راوی حضور دارد.
حتی بخش های اصلی مقدمه کتاب هم از زبان راوی(محمد احمدیان) است و رضا مصطفوی در مقام نویسنده تنها به توضیح مختصری درباره راوی و برای معرفی او بسنده می کند:« باید هم صحبتش شوی تا بدانی پشت آن لبخندهای همیشگی اش، و لهجه شیرین اصفهانی اش، بغضی نهفته است که جز در سرزمینی که در آنجا از دوستان شهیدش جدا شد، نمی شکفد. اگر روزی همسفر کاروان راهیان نور شدی، سراغ احمدیان را بگیر.
احمدیان، برای جست و جوی پیکر دوستانش، پانزده روز از محل کارش مرخصی گرفت. این پانزده روز، از سال 1373 آغاز و تا 1381 طول کشید! او هنوز هم افتخار روایتگری آنان را دارد...»
البته این موضوع را راوی در اولین خاطره خود که در ابتدای کتاب آمده است، به شکل کامل‌تری بیان می‌کند: «جنگی تمام شده بود و بسیاری از شهدا جا مانده بودند. دلمان پیش آنها بود باید می‌رفتیم و بر می‌گرداندیمشان؛ اما منطقه حساس بود و قرارگاه موافقت نمی‌کرد. بالاخره یک مرخصی ده روز گرفتم...» ( ص 7)
در کتاب حاضر بیش از پنجاه روایت که اکثر آن ها هم کوتاه است گردآوری شده که به غیر از دو مورد از آنها، یکی به نقل از شهید علی رضا غلامی، مسئول تفحص لشکر امام حسین(ع) و دیگری، برگرفته از گزارس روزانه محمود توکلی، مسئول تفحص لشکر امام حسین(ع)، بقیه روایت ها ذکر منبع جداگانه ندارند و با توجه به درج نام محمد احمدیان در روی جلد کتاب به عنوان راوی خاطرات، طبعاً از زبان وی روایت شده اند.
هیچ یک از روایت‌ها عنوان ندارند و بیشتر آنها به دلیل حجم کمی که دارند، در نیم تای پایین صفحه جای گرفته اند.
زبان روایت ها ساده و بی پیرایه است و نویسنده سعی کرده با گزینش خاطره ها، ابعاد اعتقادی عمیق نهفته در پس ذهن شخصیت ها را به طور ملموس نشان دهد.
در روایت یکی از خاطره‌ها این موضوع به روشنی بیان شده است:«داشتیم پیکر شهدا را با کشتگان بعثی تبادل می کردیم. ژنرال حسن الدوری، رئیس کمیته رفات ارتش عراق گفت:« چند شهید هم ما پیدا کرده ایم که تحویلتان می دهیم تا به فهرستتان اضافه کنید.» یکی از شهدایی که عراقی ها کشف کرده بودند، پلاک نداشت. سردار باقرزاده پرسید:« از کجا می گویید این جنازه ایرانی است؟ هیچ مدرکی برای تشخیص هویت ندارد!» ژنرال بعثی که ما ایرانی ها را خوب شناخته بود، گفت:« همراه این شهید پارچه قرمز رنگی بود که روی آن نوشته بود« یا حسین شهید». فهمیدیم که ایرانی است.» (ص 37)
حکایت های کتاب تفحص زبان خاص خود را دارند.
در اکثر آنها موضوعاتی بیان می شود که برای رزمندگان و افراد آشنا با فرهنگ حاکم بر جبهه ها و خطوط مقدم نیروهای ایرانی در زمان جنگ تحمیلی از باور پذیری بیشتری برخوردار است، اما برای کسانی که آن فضاها را از نزدیک لمس نکرده اند، باور کردند این مسایل تازگی دارد:«سر نداشت و پیکرش به دو نیم شده بود. در جیب های لباسش تعدادی کارت، یک قرآن کوچک و یک خودکار بود. یکی از کارت ها نظرمان را جلب کرد. روی آن با خطی بسیار زیبا و رنگ زرد نوشته بود:«و خداوند ندا می دهد که شهدا به بهشت در آیند.» از شهید عکس گرفتم. از کارت هم. خواستم بار دیگر کارت را ببینم، دیدم سفید سفید است! از علیجانی پرسیدم:«کارتی که آن جمله روی آن نوشته شده بود، کجاست؟» گفت:« همونه که دست خودته.» اما دیگر اثری از جمله روی کارت نبود... عکس ها را چاپ کردم. تمام عکس ها چاپ شد، به جز عکس کارت! مات مات بود!» (ص 18)
در بیشتر روایت های کتاب تفحص این نوع نگاه ها دیده می شود؛ مسائلی که باعث شده راوی این حکایت ها و همراهانش عاشقانه و به دور از هر گونه چشم داشتی سال ها در دل خاک های تفتیده جنوب کشورمان به جست و جوی نشانه هایی از شهدا بپردازند و هر وقت که به نشانه ای از یک شهید در دل خاک دست می یابند، خدا را شکر کنند که توانسته اند خانواده شهیدی را از چشم انتظاری رها سازند.
در بخش پایانی کتاب، هشت قطعه عکس از راوی خاطرات و صحنه های مرتبط با موضوع کتاب ضمیمه شده است.

نویسنده: علی‌الله سلیمی
منبع: خبرگزاری فارس

پنج‌شنبه 10 دی 1388
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
اخبار مرتبط
اخبار مرتبط