فراخوانی فراخوانی ...

روزهای بی آینه برای هشتمین بار تجدید چاپ شد

26 بازدید

آدرس منبع : پایگاه خبری سوره مهر

افراد مرتبط با خبر : گلستان جعفریان

انتشارات مرتبط با خبر : سوره مهر

تاریخ ثبت اطلاعات : یکشنبه 7 بهمن 1397

کد : 73710

چاپ هشتم کتاب «روزهای بی آینه» خاطرات همسر سرلشکر خلبان شهید حسین لشکری نوشته گلستان جعفریان به تازگی روانه بازار نشر شد.

به گزارش پاتوق کتاب فردا به نقل از پایگاه خبری سوره مهر، این کتاب خاطرات منیژه لشکری است که در آن از زندگی و چگونگی تحمل هجده سال دوری از همسرش در دورهٔ اسارت سخن می گوید. زندگی زنی که با عشق و اشتیاق در هفده سالگی پای سفره عقد می نشیند، در هجده سالگی طعم مادر شدن را می چشد و همان سال آغاز انتظار و چشم به راهی هجده ساله اوست، زمانی که همسر خلبانش مفقودالاثر می شود.

این کتاب چگونگی به دوش کشیدن بار زندگی توسط دختری هجده ساله به همراه فرزند چهار ماهه اش را شرح می دهد که در قالب مستند داستانی نوشته شده است. منیژه لشکری چهارده سال را در بی خبری و انتظار مطلق سپری می کند. پس از اعلام اسارت همسر، سه سال دیگر طول می کشد تا دیدار میسر شود. شکاف عمیق هجده ساله، انتظار و دور افتادن از هم و تفاوت های شخصیتی به وجود آمده در گذر سال ها، هر دو را وا می دارد تا برای شناخت یکدیگر دوباره تلاش کنند.

«روزهای بی آینه» در 11 فصل تدوین شده که در هرکدام از این فصل ها زندگی راوی از سال های قبل از ازدواج با شهید لشگری آغاز شده و تا بعد از آزاد شدن او ادامه می یابد.

در بخشی از متن کتاب روزهای بی آینه می خوانید:
ساعت سه و نیم یا چهار بود که وارد سالن شدند. عکس حسین را دیده بودم؛ همین که وارد شد شناختمش. از فاصلۀ خیلی دور می‏دیدمش. وسط ایستاده بود و دو خلبان در سمت راست و چپش بودند. همین که چشمم به صورتش افتاد انگار نه انگار این مردی بود که سال‏ ها از من دور بوده است؛ کاملاً می‏ شناختمش و دوستش داشتم. احساساتم جان گرفته بود. آن همه حس غریبگی که نسبت به عکس‏ ها و تُن و لحن صدایش داشتم دیگر نبود. نمی‏ دانم چه شده بود؛ حس دختری را داشتم که برای اولین بار همسرش را می‏ بیند؛ هم خجالت می کشیدم و شرم داشتم، هم خوشحال بودم، هم می‏ خواستم کنارم باشد. زیر لب زمزمه کردم: خدایا، من چقدر این مرد را دوست دارم.


حسین نزدیک شد؛ خیلی نزدیک. همه فامیل و دوست و آشنا دور او ریخته بودند و ماچش می کردند: یکی آویزانش می شد، یکی دستش را می گرفت، یکی به پایش افتاده بود. کاملاً احساس می کردم که حسین از بالای سر همه آن ها دنبال کسی می گردد. فقط به او خیره شده بودم. می دیدم آدم ها لاینقطع از جلوی من می روند و می آیند، اما هیچ صدایی نمی شنیدم. زانوهایم حس نداشت، نمی توانستم از جایم بلند شوم. برادر بزرگم، که همیشه در جمع و شلوغی متوجه من بود، آمد سراغم و گفت: «منیژه، چرا نشستی؟! بلند شو!» زیر بغل مرا گرفت و با صدای بلند گفت: «لطفاً برید کنار! اجازه بدید همسرش اون رو ببینه!»


دریای جمعیت کنار رفتند و برای من راه باز کردند. خبرنگارها با دوربین هایشان دویدند. روبه روی هم قرار گرفتیم. دست مرا گرفت و گفت: «حالت چطوره؟» گفتم: «خوبم!» پیشانی ام را بوسید و یک دفعه سیل جمعیت من و حسین را از هم جدا کرد.

کتاب های مرتبط
شخصیت های مرتبط
اخبار مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر