فراخوانی فراخوانی ...

"مهران می خندد" زندگینامه شهید مرزبان به چاپ رسید

38 بازدید

آدرس منبع : خبرگزاری تسنیم

تاریخ ثبت اطلاعات : دوشنبه 8 بهمن 1397

کد : 73739

کتاب «مهران می خندد» روایت زندگی شهید مهران اقرع وارد بازار نشر شد.

به گزارش پاتوق کتاب فردا به نقل از خبرگزاری تسنیم, کتاب «مهران می خندد» زندگینامه و خاطرات شهید مرزبان نیروی انتظامی «مهران اقرع» به چاپ رسید.شهید مهران اقرع متولد 18 خرداد سال 1371 بود که به همراه 7 نفر از اعضای کادر و وظیفه در تاریخ 17 فروردین 94 در منطقه نِگور سیستان و بلوچستان به شهادت رسید.

مهران می خنند به اهتمام محسن صالحی خواه در 143 صفحه توسط انتشارات زاد اندیشه و با همکاری موسسه فرهنگی شهدای ناجا به قیمت 16 هزار تومان وارد بازار نشر شده است.

در بخشی از این کتاب آمده است:

«روزی مأموریت داشتیم باید می رفتیم پاسگاه «شهید مجد» در محدوده ی هنگ باجکیگور، «سردار احمدی مقدم»، فرمانده وقت ناجا، می خواستند تشریف بیاورند پاسگاه و برجک های جدید را افتتاح کنند. من راننده ی مهران بوم توی این مسیر با موبایلم روضه گذاشته بودم.گفت: «جناب مقامی، روضه رو قطع کن.برق از سرم پرید، مهران اقرع می گوید روضه را قطع کن؟!گفتم: «چرا جناب سروان؟»گفت: «قطع کن مداخی بگذار. روضه جای خودش را داره، باید گریه کن داشته باشه. اگر می خواهی حال و هوایمان عوض بشه مداحی بگذار گوش کنیم.»

گفت: بابایم در زیست خاور مشهد مغازه دارد؛ عصر و انگشتر می فروشد. هیچ وقت نگفت پدرم نظامی بوده، سرهنگ بازنشسته ی ناجاست، نمی خواست کسی بگوید پارتی بازی شده آمده توی ناجا، هر وقت می پرسیدم می گفت انگشتر فروش است. حالا بنده خدا خبر نداشت که من از جای دیگر می دانستم پدرش چه کاره بود و چه مسئولیت هایی داشته، آن روز توی راه خواستم ببینم بالاخره به حرف می آید یا نه. دوباره گفت: انگشتر و این چیزها می فروشد.

رسیدیم پاسگاه شهید مجد، دسته ای که همراهمان بود را سریع سازماندهی کرد. قرار بود سردار روز بعد از استقرار ما بیایند «جا، جای استراحت بچه ها را در پناه یک دیوار مشخص کرد. فکر آب و غذایشان بود. دو، سه تا اکیپ فرستادند کمین روی ارتفاقات، روی برجم ها مستقر شدند. شوخی که نبود؛ قرار بود بالاترین مسئول نیروی انتظامی بیاید در مناطق مرزمی و این مسئولیت سنگینی بود برای مرزبانی.

روبه روی پاسگاه شهید مجد ارتفاعی وجود دارد که فکر کنم محل میله ی مرزی 235 و 236 است. مسیر بالا رفتن از آن خیلی عذاب آور بود. شیب بسیار تندی دارد. قرار بود آنجا خمپاره 60 را برپا کنیم. دوربین 20 در 120 هم بود. لوازم خیلی سنگینی همراهمان بود. مهران توی کمین نبود؛ اما داوطلبانه آمد. قبضه ی سلاح یا جعبه ی مهمات را از دست سرباز می گرفت می برد بالا. فکر کنم چهار بار ارتفاع را رفت بالا و برگشت. نصفه شب باتری بی سیم تمام شد، گفت من می برم بالا. 16 یا 17 ساعتی که آنجا بودیم چند بار آن ارتفاع را رفت و برگشت.

آن شب آمد کنار من؛ اما تا صبح نخوابید. مأموریتمان را انجام دادیم و برگشتیم. من و مهران و علی با یکی از همکارهای دیگرمان رفتیم چابهار. گوشی ای که الان دارم، مهران برایم انتخاب کرد و خریدم. یک شب هم ماندیم و برگشتیم. صبح برگشتیم من آمدن یگان و بچه ها رفتند مرخصی.»

کتاب های مرتبط
اخبار مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر