فراخوانی فراخوانی ...

طلبه سیرجانی: تشویش اذهان خصوصی نه اذهان عمومی

شاید یکم خردادماه 1389، کسی تصور نمی‎کرد بست‎نشینی علیرضا جهانشاهی یا همان طلبه سیرجانی در حرم سیدالکریم حضرت عبدالعظیم‎الحسنی (علیه‎السلام) تا این حد طولانی شده و تا این حد این مسأله از سوی مسئولان امر با عدم پیگیری روبه‎رو شود‎. در سالگرد آغاز این بست‎نشینی‎، گفت‎وگویی با او انجام دادیم تا حرف‎‎ها و خاطرات امروز و دیروزش را که خیلی از آن‎‎ها تا‎کنون ناشنیده مانده‎اند، بشنویم.

* شما برای پیگیری هدف‎تان‎‎، هزینه بسیاری را تا امروز متحمل شده‎اید. ماه‎‎ها در زندان بوده‎اید‎‎‎، مسیر زیادی را پیاده‎روی کرده‎اید و الان هم یک سال است که در این‎جا به قول خودتان اردو زده‎اید؟ با این اوصاف فکر می‎کنید کارتان چه نتیجه و بازخوردی در بر داشته است؟
اگر این کار هیچ نتیجه‎ای هم نداشته باشد، تازه می‎رسیم به همان جمله حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) که می‎فرمود: «ما مأمور به وظیفه‎ایم نه به مأمور به نتیجه». من این کار را به‎عنوان وظیفه شروع کرده‎ام و تا هر وقت ادامه پیدا کند، به وظیفه‎ام عمل می‎کنم‎‎، به‎خاطر معتقدم دارم بزرگ‎ترین نتیجه را می‎گیرم.
در ضمن اگر بخواهیم در مورد نتایج کار بحث کنیم‎، باید بحث نهی از منکر یا بحث نظارت مردم بر عملکرد حاکمان را مطرح کنیم. اگر «نهی از منکر»، فقط در صحبت‎‎های شفاهی و مکتوبات باشد، هیچ‎کاری به مرحله تحقق نمی‎رسد. البته گفتن و نوشتن و بحث درباره آن‎‎ها به‎عنوان مقدمه لازم است. اما توقف در این مرحله، هیچ نتیجه‎ای نخواهد داشت.
نکته دیگری هم هست و آن این‎که نتایج پنهان این کار‎ها بسیار بیشتر از نتایج آشکارشان است. شاید همین الان در این ماجرا ببینیم که بازگرداندن زمین‎‎های سیرجان اصلا عملی نیست؛ یعنی همان چیزی که خودم از ابتدا تصور می‎کردم. اما این کار تأثیر‎های دیگری دارد ‎که ارزش آن تأثیر‎های پنهان، بسیار بیش از این است که زمین‎‎های سیرجان بازگردد.

* شما روال‎‎های عادی و قانونی را برای این مسأله پیگیری کردید تا مطمئن شوید به‎جایی نمی‎رسد؟
اتفاقا من تصور می‎کنم که ما بیش از آن‎چه توقع بود‎، در مراحل اولیه توقف کردیم و خیلی سعی کردیم این قضایا همان‎جا حل شود. من پیش از این‎که بخواهم راهپیمایی اول و اقدامات این‎چنینی را شروع کنم‎، چهار یا پنج مرحله به تهران آمدم و هربار سه چهار روز ‎ماندم و شب‎‎ها را هم در حرم حضرت عبدالعظیم (علیه‎السلام) ‎خوابیدم. اما در نهایت مجبور شدم که دست به راهپیمایی بزنم.
من معتقدم که از طرفی زمین‎خواری سیرجان در مقایسه با برخی مسائل دیگر موجود در کشور، مسأله مهمی نیست. بنابراین نباید بزرگ‎نمایی و سیاه‎نمایی کنیم. اما از طرف دیگر نباید چشم‎مان را به روی واقعیت‎‎ها ببندیم؛ چون معضلی که وجود دارد، کار خودش را می‎کند. چه ما این معضل را ببینیم و چه نبینیم، دشمن از آن سوءاستفاده خواهد کرد؛ پس چه بهتر که این معضل برطرف شود تا سوءاستفاده‎ای هم نباشد. شهیدمطهری (رحمت‎الله‎علیه) می‎گفت: اگر منشأ درد در بدن شما نباشد و دردی هم نباشد خوب است، اما وقتی منشأ درد وجود دارد، پس یک مشکلی در بدن هست.
بحث سیرجان فقط نمونه‌ای از ظلم است، چون در همه‎جای دنیا هست و متأسفانه در کشور ما هم وجود دارد. این‎که در شرایط موجود و تا قبل از ظهور امام زمان (عجل‎الله‎تعالی‎فرجه‎الشریف)، بگوییم نباید هیچ ظلمی وجود داشته باشد، انتظار درستی نیست. از آن‎جایی که ظلم یک مفهوم کلی است، من معتقدم اگر بخواهیم عملا با آن مبارزه کنیم، باید به ترتیب اولویت وارد مصادیق جزیی شویم. چون نمی‎توانیم یک‎باره با تمام ظلم‎‎هایی که وجود دارد، درگیر شویم.
در هر حال اصلا کار به این‎جا نکشید که بخواهیم بگوییم به‎جایی رسید یا نه. چون در همان مراحل اولیه، من را بازداشت کردند. با این حال جالب است که من گاهی‎اوقات متهم می‎شوم به خطایی که اتفاقا طرف مقابل من آن خطا را در حق من انجام داده است.

* مثلا چه خطایی؟
مثلا همین که من داشتم روال عادی پی‎گیری‎ام را انجام می‎دادم، آن‎‎ها آمدند من را محاکمه و به حبس محکوم کردند. اتفاقا آن‎‎ها هستند که باید پاسخ بدهند که چرا چنین برخوردی کرده‎ و روند عادی کار را برهم زده‎اند. شما چرا نمی‎روید از آن‎‎ها بپرسید چرا من را زندانی کردند؟ ببینید که آیا اصلا می‎گویند که او کاری غیرقانونی انجام داده یا نه؟ من یا باید نشر اکاذیب کرده باشم، یا کاری کرده باشم که از نظر شما و افکار عمومی، خطا به‎نظر برسد؛ چون فقط آن‎‎ها نباید بگویند که کار من جرم است یا نه. در حال حاضر این اتهام به آن‎‎ها وارد است که نکند منافع شخصی خودشان در خطر بوده که چنین برخوردی کرده‎اند؟ بخشی از جرم من «اقدام خلاف شئون روحانیت» و بخش دیگر «تشویش اذهان عمومی» بوده، اما من می‎گویم این کار در واقع «تشویش اذهان خصوصی» بوده است؛ یعنی ذهن آن‎‎ها مشوش شد، نه مردم. مردم، بسیار بیش از این می‎دانند.
چطور است که آن‎‎ها دزدی کرده‎اند و این من هستم که حق ندارم بپرسم چرا دزدی کرده‎اند و حق ندارم از مسئولان بخواهم به این ماجرا رسیدگی کنند؟ جالب است که من اصلا افشاگری نکردم و با افشاگری موافق نیستم.

* چرا؟
این کار جز سیاه‎نمایی و تشویش اذهان عمومی نتیجه‌ای ندارد؛ ‎‎‎ْ مگر آن‎که هیچ راه دیگری غیر از آن وجود نداشته باشد و همچنین با این کار از ظلمی جلوگیری شود. وگرنه در مواردی که فایده‎ای نداشته باشد، افشاگری چه فایده‎ای دارد؟

* به‎نظرتان ایجاد چنین مفاسدی چه دلیلی دارد؟
باید این موضوع را در طول تاریخ بررسی کنیم. آقا یک سئوالی مطرح کردند که «چرا باید سر‎های فرزندان پیامبر (صلی‎الله‎علیه‎وآله‎وسلم) در کوچه‎‎های کوفه و شهر‎های مسلمانان بچرخد و آب از آب تکان نخورد؟»
به‎طور عینی‎تر من فکر می‎کنم که حب دنیا، به‎رغم این‎که بیشتر یک بحث اخلاقی است‎‎، اما ریشه بسیاری از مفاسد و مشکلات سیاسی نیز هست. دنیاطلبی یک‎چیزی است که همه گرفتارش هستیم و اگر کسی با نفسش مبارزه نکرده باشد، هرچه قدرت بیشتری به دست آورد، خیانت و ظلم بیشتری خواهد کرد.
وقتی که برای اولین‎بار من را از زندان انفرادی شیراز به دادگاه ویژه روحانیت شیراز می‎بردند، یکی از مأمورانی که همراه من بود، در طول مسیر از من پرسید: «مهم‎ترین تجربه شما در زندگی چیست؟» جالب است که از من خواست جواب سیاسی هم ندهم. این‎که چرا چنین سئوالی را مطرح کرد، عجیب بود‎، چون به‎هرحال من متهم آن‎‎ها بودم. کمی فکر کردم و گفتم: «مهم‎ترین تجربه من این است که اگر تقوای کسی بیش از قدرتش باشد، او با قدرتی که دارد خدمت خواهد کرد. اما اگر قدرت کسی بیش از تقوای او باشد، با قدرتی که در دست دارد خیانت خواهد کرد.» او گفت: «جواب شما که سیاسی شد.» و من گفتم «اتفاقا این سیاسی نیست، بلکه اعتقادی است.»

* تا به حال توانسته‎اید راهکاری عملیاتی را در این زمینه، از سخنان امام (رحمت‎الله‎علیه) و رهبری استخراج کنید؟
این سئوال را با یک مثال پاسخ می‎دهم. من از جایی موثق شنیدم یا خواندم که حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) در نوجوانی نزد شهید مدرس می‎روند. قضیه هم این بوده که فرماندار خمین، دو سگ داشته که اسم یکی را «سید» و اسم دیگری را «شیخ» گذاشته بود. وقتی مردم متوجه این جریان می‎شوند، تنها چیزی که به ذهن‎شان می‎رسد، این است که بروند نزد آیت‎الله مدرس - ‎که نماینده مردم متدین در مجلس شورای اسلامی بود – و شکایت کنند. حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) بعد‎ها فرمودند که ما انتظار داشتیم شهید مدرس خیلی تعجب بکند و تأسف بخورد و بگوید من با استفاده از ابزار‎ها و روابطم، حتما این قضیه را پی‎گیری می‎کنم. اما شهید مدرس می‎گوید: «خب او را بکشید». بعد مردم خمین تعجب می‎کنند و می‎گویند مگر می‎شود فرماندار رضاشاه را بکشیم؟ شهید مدرس می‎گویند: «شما چطور می‎توانید کاروان‎‎هایی را که از شهرضا -‎ که خودش اهل آن‎جا بوده ‎- می‎آید، به‎خوبی غارت کنید، اما نمی‎توانید یک فرماندار را بکشید؟» جالب است که حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) بعد‎ها فرمود که اولین جرقه روحیه انقلابی را این جمله شهید مدرس در ایشان ایجاد کرد.
البته روح این مطلب مهم است. روح این مطلب چیزی بوده که باعث ایجاد تحولی در حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) شده است. البته نمی‎گویم که حتما ریشه روحیه انقلابی‎گری حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) همه‎اش در این بوده؛ که یقینا این‎چنین نیست. اما براساس حرف حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه)، می‎توان یکی از دلایل ایجاد این روحیه انقلابی را همین جمله دانست. به‎نظر من بعضی از جملات حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) و حضرت آقا، هم می‎تواند روحیه‎ای را به‎وجود بیاورد که به‎مقتضای شرایط، کار خودش را می‎کند. بند «م» وصیت‎نامه حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه)، از همین‎دست سخنان است.

* چه خاطره‎ای از اولین‎بار که دستگیر شدید به‎خاطر دارید؟
پنجم آذر 1386 مصادف با روز بسیج، برای اولین‎بار وارد بازداشتگاه دادگاه ویژه روحانیت کرمان شدم که یک اتاق با مساحتی در حدود شش متر بود. وقتی وارد چنین‎جا‎هایی می‎شوم، با نیت شکر و حاجت نماز می‎خوانم. اولین کاری هم که در آن‎جا انجام دادم، این بود که دو رکعت نماز خواندم که هم نماز شکر بود و هم نماز حاجت؛ «شکر» برای این‎که گفتم: «ای خدا! من به‎خاطر تو رفته‎ام زندان و کار سختی را به‎خاطر تو شروع کرده‎ام»، و «حاجت» به‎خاطر این‎که گفتم: «خدایا من را در این مسیر جدید کمک کن».
وقتی می‎خواستم نماز بخوانم، قبله مشخص نبود. لذا قبله را با قبله‎نما مشخص کردم و برای این‎که افرادی که بعد‎ها به این اتاق می‎آیند بتوانند قبله را پیدا کنند، جهت قبله را با خودکار روی دیوار مشخص کردم. بعد به ذهنم رسید مطلبی را کنار آن بنویسم تا هرکسی وارد آن‎جا شد و آن را خواند، روحیه بگیرد. در آن‎جا نوشتم «حسْبنا الله نعْم الوکیل و نعْم المولی و نعْم النصیر... و من یتوکل علی الله فهو حسْبه». در واقع می‎خواستم این مطلب تذکری باشد مبنی بر این‎که کار‎ها با یاد خدا آسان می‎شود. پایین‎تر از مطلب، تاریخ زدم و بعد هم نوشتم «روز بسیج بر همه بسیجیان مبارک باد». در آخر هم برای این‎که مشخص باشد این مطلب را یک زندانی و هم‎دردشان نوشته نه یک مأمور، نوشتم «بازداشتی» و یک اسم مستعار به نام «علیرضا خداترس» نوشتم تا کسی آن را پاک نکند.
خاطره دیگر هم مربوط به بار دومی است که مرا دستگیر کردند و می‎خواستند خلع لباسم کنند. آن‎ها می‎خواستند خلع لباسم کنند، گفتم «من اول عمامه را می‎بوسم و بعد روی سرم می‎گذارم. شما که هیچ، هرکس دیگری هم که بخواهد عمامه را از سرم بردارد، غلط کرده است. من اگر تا آخر عمرم هم زندان باشم، لباسم را می‎پوشم و اصلا این معنا ندارد که من لباسم را نپوشم.»

* الان بعد از یک سال بست‎نشینی می‎خواهید چه کنید؟
اگر مسأله سیرجان به‎نحو قانع‎کننده‎ای حل شود و یا این‎که از طرف رهبر معظم انقلاب به من امر شود که کارم را متوقف کنم، من مسلما این کار را متوقف می‎کنم. اما اگر این دو مورد اتفاق نیفتد، من به کارم ادامه می‎دهم.
البته من شخصا نگران نیستم که عاقبت قضیه به کجا کشیده می‎شود. چون اعتقادم بر این است که ابتدا باید آن مسئولانی که ادعا می‎کنند دل‎سوز نظام هستند و دارند از حقوق این مملکت می‎خورند و استفاده می‎کنند، برای این ماجرا چاره‎اندیشی کنند. یعنی اگر قرار است این ماجرا حل شود، نباید یک‎طرفه حل شود و فقط من کوتاه بیایم. آن‎‎ها هم باید از کاخ‎شان پایین بیایند و بالأخره این ماجرا را حل کنند؛ إن‎شاءالله.
من تا هر زمانی احساس کنم که وظیفه است در این‎جا بمانم و حضورم در این‎جا مفید است، خواهم ماند. اما این‎که دقیقا تا چه زمانی در این‎جا می‎مانم، بستگی به شرایط دارد.

* چه شرایطی؟
این شرایط به‎صورت کلی بستگی به این دارد که این کار قابل‎استفاده باشد یا نه. یعنی من تا وقتی ببینم ماندنم در این‎جا مایه برکت است، می‎مانم. اما اگر زمانی احساس کنم که بودنم در این‎جا هیچ فایده محسوس و غیرمحسوس یا مستقیم و غیرمستقیمی ندارد، ممکن است تصمیم دیگری بگیرم. یعنی یا این کار را تعطیل می‎کنم و یا تبدیل به فعالیت‎‎های دیگری خواهم کرد.

* حرف آخر؟
در اولین بیانیه‎‎هایی که دادم، مشخص کردم که هدفم خدمت به امام زمان (عجل‎الله‎تعالی‎فرجه‎الشریف) است. بار‎ها در بیانیه‎‎ها و مصاحبه‎‎ها گفته‎ام که آن چیزی که برایم مهم است، انجام دادن وظیفه است و در این مورد، وظیفه من مبارزه با ظلم است. در واقع معتقدم برای خدمت به امام زمان (عجل‎الله‎تعالی‎فرجه‎الشریف)، راهی جز خدمت به این نظام و انقلاب وجود ندارد.
شاید این نکته، حرفم را بهتر برساند. یادم هست اوایل انقلاب یک جمله‎ای در میان مردم معروف بود که «بی‎عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد». و الان هم من اعتقاد دارم «بی‎عشق خامنه‎ای نتوان عاشق مهدی شد». اندیشه اصلی من این است که اگر بخواهم به امام زمان (عجل‎الله‎تعالی‎فرجه‎الشریف) خدمتی کنم، بهترین خدمت این است که برای برقراری عدالت، در مقابل ظلم و فسادی که در درون نظام ما توسط یک عده نااهل و نامحرم به‎وجود آمده، بایستم. این کار هم باعث تقویت نظام می‎شود و هم خدمت به امام زمان (عجل‎الله‎تعالی‎فرجه‎الشریف) کرده‎ام.
حرف آخرم این است که هزار و 200 سال است که امام زمان (عجل‎الله‎تعالی‎فرجه‎الشریف) منتظر ماست و هر نسل که از پس نسل‎‎های قبلی می‎آید و می‎رود، ما همچنان مشغول زندگی خودمان هستیم. اما بالأخره یک نسلی باید همت کند و امام زمان (عجل‎الله‎تعالی‎فرجه‎الشریف) را از پرده و زندان غیبت بیرون بیاورد تا إن‎شاءالله عدل و داد در سراسر عالم محقق شود.

منبع: هفته‌نامه پنجره
گفتگو از محمدجواد کربلایی

یکشنبه 8 خرداد 1390
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
اخبار مرتبط
اخبار مرتبط