فراخوانی فراخوانی ...

خدا که هست

1076 بازدید

مولف : مجید تولایی

ناشر کتاب : موسسه پویندگان راه پایداری

جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید:
9810003022

مولف : مجید تولایی

ناشر کتاب : موسسه پویندگان راه پایداری

وزن(گرم) : 140

شابک : 978-964-3851-0

نوع جلد : جلد نرم

قطع : خشتی کوچک (14*14)

سال نشر : 1388

شمارگان : 3000

چاپ جاری : 1

تعداد صفحات : 72

تاریخ ثبت اطلاعات : دوشنبه 5 بهمن 1388

تاریخ ویرایش اطلاعات : یکشنبه 20 دی 1394

کد : 5497

موجود شد باخبرم کن
معرفی کتاب
«خدا که هست» عنوان کتاب موجز و فشرده هفتاد و دو صفحه ای است که به همت و تلاش «مجید تولایی» نگاشته شده است. نویسنده، با گزینش خاطراتی از زندگی و سیره شهید محمد علی رجایی کوشیده است تا بخشی از این تابلوی شگفت و نمونه را در قالب داستانک به تصویر بکشد. وی با رعایت اختصار در نقل خاطراتی که در قالب داستانک آمده است، کتاب را خواندنی تر کرده؛ همچنین استفاده از تصاویر مختلف و متنوع از شهید رجایی به زیبایی و جذابیت کتاب کمک کرده است.
گزیده کتاب
ده داستانک جالب و تاثیر گذار از کتاب «خدا که هست» را از نظر می گذرانید:

1ـ پیرمرد با آن بدن نحیف، آخر همه میوه فروش های بازار بساط می کرد.
بساط کوچک و میوه های لک دارش معلوم بود که خریدار ندارند. پیرمرد یک مشتری ثابت داشت. محمد علی می گفت میوه هایش برکت خدا هستند، خوردنش لطفی دارد که نگو و نپرس.
به دوستانش می گفت پیرمرد چند سر عائله دارد، از او خرید کنید.
(ص 10)

2ـ آن کلاس درس هندسه یک طرف، این 5 دقیقه حدیث اول کلاس هم یک طرف.
خیلی از دانش آموزان، هندسه زندگی شان را با همان احادیث 5 دقیقه ای ترسیم کردند.
(ص 1)

3ـ آنقدر غرق در افکارش شده بود که متوجه نگاه خانم نمی شد.
ـ به چی فکر می کنید؟
خانم را دید که ایستاده و به او نگاه می کند.
ـ امروز نماز اول وقتم عقب افتاد. دنبال رفتار امروزم می گردم تا گیر کارم را پیدا کنم.
(ص 15)

4ـ شیفته سید معمم شده بود. هر شب جمعه به امید دیدنش تا مسجد هدایت می رفت.
سید گفته بود: «معلمی، پیامبری جامعه است.»
می گفت معلمی ام را از این گفته مرحوم طالقانی دارم.
(ص 16)

5 ـ برگه های امتحانی رجایی، همیشه غیر از سؤال یک درس هم داشت. درس هم آن جمله ای بود که با دقت بالای ورقه سؤالات می نوشت.
درس آن روز امتحان هم یک جمله بود: «خواهی نشوی رسوا همرنگ حقیقت شو»
می گفت لزوما حقیقت با جماعت نیست.
(ص 24)

6 ـ بالای سر بچه ها می ایستاد و با صدای بلند می گفت: «بلند صحبت نکنید تا بچه ها بیدار نشوند» با شوخی و خنده دست بچه ها را می گرفت و تا دستشویی می برد تا صورتشان را بشویند.
این نمازهای صبح برای همه بچه ها لذت بخش بود. می گفت نباید بچه ها از نماز دلزده شوند.
(ص 27)

7 ـ مثل همیشه مجله سازمان مجاهدین خلق را گرفته بود و مطالعه می کرد. انگار که دنبال مطلبی بگردد، آن را زیر و رو می کرد.
ـ دنبال چه مطلبی می گردید؟
با همان نگاه متعجب گفت:
ـ این ها بسم الله الرحمن الرحیم را از مجله حذف کرده اند. اینها نشانه های انحراف است.
ارتباطش را با سازمان قطع کرد.
(ص35)

8 ـ هزینه موکت و نقاشی دفتر کار زیاد شده بود. اعتراض کرد، بعد هم گفت: مسئول این کار نصفش را می دهد و خودم نصفش را تا ریالی از بیت المال خرج نشود!
(ص 36)

9 ـ سفره انداختند. با راننده اش آمده بود و نان و پنیر و خربزه آورده بود.
دلش غذای مفصل وزارت خانه نمی خواست.
(ص 38)

10 ـ دوست داری به من خدمت کنی؟
«این چه سؤالی است؟ هر کسی دوست دارد به رجایی رئیس جمهور خدمت کند» این سؤال مثل صاعقه از ذهن مرد گذشت که روبروی رجایی نشسته و او را خطاب کرده است.
ـ بفرمایید، سراپا گوشم!
«همیشه به یادم بیاورید که من محمد علی رجایی ام، پسر عبدالصمد و اهل قزوین، کاسه بشقاب فروش و دوره گرد.»
مرد بهت زده فقط به رئیس جمهور کشورش نگاه می کند.
(ص 68)
محصولات مرتبط
شخصیت های مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر