345,000
تومان
4 ٪
327,800
تومان
افزودن به سبد خرید

پایی که جا ماند: یادداشت های روزانه سید ناصر حسینی پور از زندان های مخفی عراق

دسته بندی: خاطرات، زندگینامه و سفرنامه

ناشر: سوره مهر

نویسنده: سید ناصر حسینی پور

تعداد صفحات: 768

4دیدگاه
/
8
فروش پیامکی این محصول
گزیده ای از کتاب
معرفی کتاب
مشخصات
نظرات کاربران
بریده های انتخابی شما

گزیده ای از کتاب

کتاب پایی که جا ماند: یادداشت های روزانه سید ناصر حسینی پور از زندان های مخفی عراق است و در انتشارات سوره مهر منتشر شده است. عراقی ها او را به عنوان پیک شهید سردار علی هاشمی معرفی کرده بودند و این یعنی آغاز شکنجه های دردآور برای به دست آوردن اطلاعات؛ آن هم روی نوجوان 16 ساله ای که یک پایش هم قطع شده بود. بعد او یک ماه در بیمارستان بستری کردند تا حالش بهتر شود و سپس به پادگان صلاح الدین بردند، محلی که در آن حدود 22 هزار اسیر مفقود الاثر ایرانی که نام شان در فهرست صلیب سرخ ثبت نشده بود، به صورت مخفیانه نگهداری می شدند. در این پادگان که در 15 کیلومتری تکریت قرار داشت، از یک اردوگاه 4500 نفری، 320 نفر به شهادت رسیدند که عراق پس از آزادی اسرا، هرگز نپذیرفت که این افراد در گروه اسرای ایرانی قرار داشتند. در روزهای اسارت در پادگان صلاح الدین، با صفحه های آخر کتاب های مرتبط با سازمان مجاهدین خلق که برای مطالعه در اختیارش قرار می دادند، دفترچه یادداشت درست کرد و حوادث روزانه را با کدگذاری روی آنها نوشت. البته از کاغذ سیگار و حاشیه های روزنامه های القادسیه و الجمهوریه استفاده کرد. سپس این یادداشت ها را در یک عصا و اسامی 780 اسیر ایرانی کمپی که در آن بود را در عصای دیگرش جاسازی کرد و در روز آزادی (22 تیر 1369) به ایران آورد.

توضیح کوتاه

فصل دوم: جزیره‌ی مجنون ـ پد خندق شنبه 4 تیر 1367 ـ جزیره‌ی مجنون ـ پد خندق قایق در ضلع غربی پد خندق، کنار پل‌های خیبری پهلو گرفت. به اطرافم که نگاه کردم، قایق‌های منهدم‌شده روی آب‌های جزیره دیده می‌شد. جزیره آرام شده بود و غازهای وحشی به سمت شط علی در پرواز بودند. مطمئن بودم بیشتر اردک‌ها، سمورهای آبی، دیگر حیوانات بومیِ جزیره و گونه‌های خاصی از پرندگان که جزیره‌ی مجنون محل زندگی‌شان بود، زیر آن آتش تهیه‌ی شدید از بین رفته‌اند. بیش از هزاران ماهی به خاطر خمپاره‌هایی که در آب منفجر شده بود، از بین رفته و روی آب‌های جزیره شناور بودند. مرا به بیرون قایق منتقل کردند. دو نظامی‌ای که بالای خاکریز کنار سنگرهای پد ایستاده بودند، پایین آمدند و مرا از خاکریز پد بالا کشیدند. حاضر نبودند مرا حمل کنند، روی زمین که می‌کشیدنم پای مجروحم دنبالم کشیده می‌شد. از شدت درد آسمان دور سرم می‌چرخید. سر و صدای زیادی از پشت خاکریز شنیده می‌شد. از این‌که مرا آورده بودند پد خندق، تعجب کردم. دلم نمی‌خواست با این وضعیت وارد پد می‌شدم. تعداد زیادی عراقی روی خاکریزها و بالای سنگرهای پد ایستاده بودند. چشمم به محوطه‌ی پد که افتاد، بچه‌های گروهانِ قاسم‌بن‌الحسن را دیدم. اسیر شده بودند. در سراشیبی خاکریز کنار سنگر نشستم. نگاهم که به بچه‌ها افتاد، بغضم گرفت. ناخودآگاه اشک توی چشم‌هایم جمع شد. بیشتر بچه‌ها را می‌شناختم. باور نمی‌کردم زنده باشند. توی دلم مقاومت امروزشان را تحسین کردم. از این‌که بیشتر بچه‌ها زنده بودند، خوشحال شدم. آسمان روی سرم سنگینی می‌کرد. بچه‌ها با دیدن من حالت چهره‌شان تغییر کرد. انگار انتظار دیدن مرا با این وضعیت نداشتند. از نگاهشان پیدا بود، ناگفته‌های زیادی دارند. بعضی وقت‌ها آدم‌ها با نگاه حرف می‌زنند، حرف‌هایی را که گفتنش ساعت‌ها طول می‌کشید، با یک نگاه بیان می‌کردند. هم من با نگاهم با بچه‌ها حرف می‌زدم، هم نگاه پر معنای بچه‌ها را می‌فهمیدم. بچه‌ها با تکان دادن سرشان به حالت سلام مرا مورد محبت قرار دادند و با دیدن وضعیتم ناراحت بودند. از نگاه سید نادر پیران فهمیدم بهم گفت: اگه قرار بود این‌جور بشی، ای کاش شهید می‌شدی!

اطلاعات کتاب

برای ارسال دیدگاه لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام

برای ثبت بریده ای از کتاب لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام