●دسته بندی: رمان و داستان کوتاه
●ناشر: سوره مهر
●نویسنده: آسترید لیندگرن
●ویراستار: محمدرضا سرشار
●سال نشر: 1399
●تعداد صفحات: 299
می خواهم درباره برادرم، یوناتان، برایتان صحبت کنم. بله، درباره برادرم، یوناتان شیردل. آنچه می خواهم بگویم تقریبا مثل یک افسانه است. شاید هم کمی شبیه داستان های ارواح باشد. با این همه، گرچه غیر از منو یوناتان کسی راجع به آن چیزی نمی داند، اما همه اش واقعیت دارد.اسم فامیل یوناتان، از اول «شیردل» نبود، بلکه شیر خالی بود؛ مثل مامان و من. اسم او یوناتان شیر بود. اسم من، کارل شیر. مامان، زیگرد شیر. و اسم بابا، آکسل شیر بود.وقتی فقط دو سالم بود، بابا به دریا رفت و بعد از آن، دیگر ما چیزی در مورد او نشنیدیم.اما چیزی که الان می خواهم برایتان تعریف کنم این است که چطور شد برادرم، یوناتان، یوناتان شیردل شد؛ حتی اگر راجع به تو در کتاب های تاریخ هم ننویسند، درحقیقت، در آن لحظه تصمیم گیری، تو درست به اندازه هر قهرمان دیگری با شهامت و پردل و جرئت بودی. خانم معلم پیر تو هرگز تو را فراموش نخواهد کرد. دوستان تو سالیان دراز تو را به خاطر خواهند داشت. یوناتان شاد و قشنگ ما، کلاس درس بدون تو خالی خواهد بود. ولی به خاطر داشته باش: کسانی جوان می میرند که خداوند دوستشان می دارد. آرام بخواب یوناتان شیردل!تکه های بزرگی از گوشت گوسفند را بریدم و هر سه نفر آش و نان و گوشت گوسفند خوردیم. هنگام خوردن، هر سه ساکت بودیم. بالاخره یوناتان گفت: «فکرش را بکن؛ بالاخره سیر شدیم. حقیقتش، تقریباً داشت یادم می رفت که سیر شدن چه حالتی است!»