_ قاسم مگه کله خر خوردی؟ چرو گردن گرفتی؟ جوابی ندادم، خودش میدانست نادر بیچاره هست. آقای فرهادی با تندی راهش را گرفت و ازمان دور شد. نادر یواش به سمتم آمد، ترسش رفته بود اما لبهایش چنان آویزان بود که چیزی به رویش نیاوردم. _ قاسم ... چشمان شرمنده اش به خاک زمین میخ شده بود. دستم را روی شانه اش گذاشتم. _ کاکو غمت نباشه طوری نشد که... «دمت گرم» را چنان از ته دل گفت، که به دلم نشست و اخم و تخم آقای فرهادی را از ذهنم بیرون کرد. سرش را بالا آورد و بازویم را گرفت بار دومیه که کمکم میکنی حتما جبران میکنم. دفعه اول فراموشم شده بود که یادآوری اش کرد، شانه اش را فشار دادم. _ دیگه اصلا بهش فکر نکن.
تقریبا دو سال پیش بود که توی بازی، چوب خورد به دستش و خونش بند نمی آمد، از درد آب توی چشمهایش جمع شد بریدگی ساعدش را بررسی کردم؛ بخیه هایی که باید میخورد و هزینه ای که باید پرداخت میکرد و پدری که وضع مالی خوبی نداشت. _ پاشو خودم میبرمت در مونگاه. ماشین گرفتم به مقصد مرودشت. _ نذاری مامان و بابات بفهمن ها! ناراحت میشن...
معرفی محصول
کتاب کوچه ای که تکرار می شود، اثر طاهره کوهکن، به همت نشر حماسه یاران به چاپ رسید.
کوچهای که تکرار میشود، از شهید قاسم سجادیان میگوید. شهیدی اهل سیّدان فارس. کسی که مردانگیاش، او را در همان دوران جوانی، بزرگ روستا میکند. در کتاب، خاطرات کودکی تا سال 1378 که آخرین امتحان زندگی برای محک خوردن ایمان او رقم میخورد، روایت شده؛ اتفاقی که بقیه از کنارش با بیتفاوتی گذشتند، ولی باعث عاقبتبهخیری قاسم شد.