امید همچنان باقی است
امید همچنان باقی است
۲۴۷٬۰۰۰
تومان
افزودن به سبد خرید

امید همچنان باقی است

دسته بندی: فرهنگ پایداری فلسطین، لبنان، سوریه و یمن

ناشر: دفتر نشر معارف

نویسنده: نجاح ابراهیم

سال نشر: 1403

تعداد صفحات: 218

امتیاز
1
نفر
5 از 5
فروش پیامکی این محصول
معرفی کتاب
گزیده کتاب
مشخصات
نظرات کاربران
بریده های انتخابی شما

معرفی کتاب

کتاب امید همچنان باقی است، نوشته نجاح ابراهیم است و با ترجمه علی رضایی در انتشارات معارف به چاپ رسیده است.

«امید همچنان باقی است»، ترجمه رمانی از نجاح ابراهیم (با عنوان عربی "مازال حلما قائما") با نگاهی به حوادث و وقایع سوریه منتشر شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.

نجاح ابراهیم که دارای دکترای افتخاری از دانشگاه فرهنگ و علم مصر است، پیش‌تر قلم و توانایی خود در نوشتن را در آثاری چون «کونشیرتو الوجع و العزلة»(به فارسی «کنسرت درد و تنهایی»)، نشان داده که برنده جایزه ادبی بین‌المللی ناجی نعمان در سال 2019 شده است.

کتاب «امید همچنان باقی است»، به ماجرای شروع آشوب و درگیری‌های سوریه و شکل‌گیری داعش می‌پردازد. این کتاب بیانگر تصویری دقیق و روشنگرانه از جنگ‌های داخلی سوریه و فرصت‌طلبی دولت‌های بیگانه و قساوت‌های داعش است. شخصیت اصلی داستان، نویسنده و روزنامه‌نگاری به نام ندا است که خودش در رقه زندگی می‌کند و پس از مبارزه در جهت روشنگری به دست داعش گرفتار و اسیر می‌شود.

گزیده کتاب

برشی از کتاب امید همچنان باقی است:



این مطلب را در صفحه مجازی ام نوشتم. مردی به اسم الطریق به من پاسخ داد. قبلاً افکار گوناگونش را خوانده بودم و چون تحلیلش تا حدی منطقی بود، از آن خوشم آمد. نمی دانم چرا خود را با اسم مستعار مخفی کرده بود. این راه، طریق، به کجا منتهی می شد؟ بعد از خواندن پرسش هایم، نوشت «خواهرم، این فرهنگ تکفیره. این فرهنگ ناشی از خودشیفتگی و شهوات ننگینه، منیت و خودبینی ای که اجازه نمی ده دیگری هیچ حقی داشته باشه، تا مرز غلو و افراط و تعصب میرسه، بعد مرحلۀ شدت و تجاوز میآد و به پایان تونل منتهی می شه و این همون مرحله کشتاره.»

برایش نوشتم «آیا این و فرهنگ محسوب می کنیم؟»

نوشت «فرهنگ عده ای که طغیانگری و خودسری راه می ندازن تا به اسم دین، برای دیگران ترور و وحشت ایجاد کنن.»



برشی از کتاب امید همچنان باقی است:



دستم را در عبا پیم بردم، کارت را درآوردم و به آنها دادم. بدون اینکه اسم را بخواند یا به کارت نگاه کند، گفت: «سوار ماشین شو.» نمی خواستم این کار را بکنم. گفتم: «موضوع چیه؟» جوابی نگرفتم. با زور مرا هل دادند و بردند. هر تکه ای از بدنم از شدت ترس به تکه ای دیگر وابسته شد و کنترل خود را از دست دادم. گرد و خاکی که ماشین به وجود آورد، همه جا را گرفت. نمی دانم کجا ایستادیم. به خاطر شیشۀ دودی که مانع دیدن بیرون به وسیله سواره های داخل ماشین می شد، نفهمیدم به کدام سمت رفتیم.



فکر می کنم در دادگاه شرعی نبودم، بلکه در جای دور و منزوی دیگری بودم. به اتاقی که نمی توانستم راه رسیدن به آن را تشخیص دهم، وارد شدم. این به خاطر تاریکی ای بود که آنجا را فرا گرفته بود. در ساعات اولیه صبح بودیم. مردانی با ظاهر و لهجه ای عجیب در اتاق بودند. دو مرد به من نزدیک شدند و به زور مرا روی زمین نشاندند. یکی از آنها گفت: «صورت تو نشون بده.» به رویش داد زدم: «می خوای در حق من حرومی مرتکب شی؟ » صدای گام هایی که در حال آمدن به طرفم بود را شنیدم و از میان خنده



بلند این افراد تشخیص دادم. شخص قد بلندی مقابلم ایستاد. نگاهم را بالا آوردم. مرد کارت شناسا یی ای که دستش بود را تکان می داد. گفت: «وایسا». مقابلش ناخواسته ایستادم. در ادامه گفت: «نقاب تو بردار»

اطلاعات کتاب

برای ارسال دیدگاه لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام

برای ثبت بریده ای از کتاب لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام