●دسته بندی: کودکان و نوجوانان
●ناشر: مرکز مطالعات پژوهشی 27 بعثت (نشر 27)
●نویسنده: سمیه جمالی
●سال نشر: 1404
●تعداد صفحات: 120
دورۀ کمکهای اولیه داشت زود تمام میشد. دو جلسۀ دیگر از کلاسها باقی مانده بود و من غصهام گرفته بود. نه برای اینکه دوره تمام میشود، به خاطر اینکه دیگر نمیتوانستم عصرها توی خانه بند شوم. روی تابلوی اعلانات یک کاغذ چسبانده بودند و با ماژیک نوشته بودند: دورۀ اسلحه شناسی برای خواهران برگزار میگردد. راه چاره روبه رویم داشت چشمک میزد. اما نباید به مامان میگفتم. اگر میفهمید میگفت همین مانده دختر جوان بلند شود برود جبهه. حالا بیا توضیح بده قرار نیست ما را بفرستند خط مقدم. فقط یاد میگیریم اگر خدای ناکرده دشمن به شهر حمله کرد، بتوانیم از خودمان دفاع کنیم. اینها را مسئول بسیج خواهران برایمان توضیح داده بود. آخر کلاس رفتم سمت دفتر بسیج برادران. پرسیدم: «برادر اصفهانیان اینجاست؟» گفتند توی حیاط است. از پلهها رفتم پایین و دیدم با چند نفر مربیشان را دوره کردهاند. آنقدر ایستادم تا من را دید. از جمع جدا شد و آمد سمتم. پرسید: «چیزی میخوای آبجی؟» گفتم: «اوممم. راستش… میخوام کلاسهای اسلحه رو شرکت کنم. تو رو خدا به مامان نگو دورۀ کمکهای اولیه تموم شده.» خیلی جدی گفت: «تو بچه هم بودی با تفنگ پلاستیکی ما رو میزدی. حالا میخوای راستکیش رو برداری؟» چشمهایم را مظلوم کردم و گردنم را کج. نگاهش کردم. گفت: «خیلی خب اینجا از این کارها نکن حالا.» گفتم: «باشه، باشه. پس خیالم راحت دیگه؟» چشمهایش را درشت کرد که یعنی برو دختر! و برگشت که برود سراغ مربی و دوستانش. یکدفعه به سرعت برگشت سمت من. یک چیزی گفت که دلم میخواست آب شوم بروم توی زمین، از بس خجالت کشیدم. گفت: «اگر این روزها بهمن اومد جلوی در و چیزی آورد، بگیر بهم بده. یادت نره باز!