ژان ابتدا خیال کرد خفه شده است. سپس شانههایش را گرفت و او را برگرداند، اما مادرش همچنان بالشتی را نگه داشته بود که چهرهاش را پنهان میکرد و برای اینکه جیغ نکشد، آن را گاز گرفت... ژان از دیدنش یکه خورد و از این یکهخوردن حدس زد که آدمی تا چه حد میتواند رنج بکشد. و دلش، دل سادهاش از فرط ترحم شرحهشرحه شد. او قاضی نبود، حتی قاضی بخشاینده نیز مردی بود مملو از ضعف و پسری مشحون از مهر. چیزی از حرفهای برادرش به یاد نیاورد، استدلال و بحث نکرد، فقط به تن بیحرکت مادرش دست زد چون نتوانست بالشت را از صورتش جدا کند، همانطور که لباسش را میبوسید فریاد زد: «مامان، مامان، مامان بینوایم، به من نگاه کن!»