فراخوانی فراخوانی ...

دوره ی درهای بسته 5: به روایت علی علیدوست قزوینی

اسیر شماره ی 980

مولف : فاطمه مصلح زاده

با همکاری : مریم برادران

ویراستار : علیرضا اشتری

ناشر کتاب : روایت فتح

سال نشر : 1387

تعداد صفحات : 107

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: 10003022
32,000 30,400 ریال
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

مجموعه کتاب های دوره درهای بسته با عناوین مختلف به خاطرات و بررسی وقایع دوران اسارت اسرا می پردازد. هر یک از کتاب های «دوره درهای بسته» اسارت را از زبان یکی از آزادگان روایت می کند. در نوشتن این کتاب ها که بنا دارد تصویری با روایت های گوناگون از اسارت ارائه کند، سعی شده است فضایی روایی در کار آفریده شود. البته این کوشش به هیچ وجه روی دست آویزی برای دست بردن در وقایع یا افزودن رخدادهای خیالی به متن واقعیت قرارنگرفته است آنچه در این مجموعه آمده است، بازنوشته ی وقایع حقیقی است.پنجمین جلد از مجموعه کتاب های «دوره درهای بسته» اختصاص به خاطرات آزاده علی علیدوست قزوینی دارد.

روحانی آزاده علیدوست قزوینی در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل علم بود که از دست اندازی های عراق به شهرهای مرزی آگاه می شود. وی به همراه تعدادی از دوستان طلبه اش برای حضور در کردستان عازم شهر کرمانشاه می شود و در سپاه این شهر ثبت نام می کند.
با حمله رژیم بعثی عراق به مرزهای ایران اسلامی و بمباران فرودگاه های شهرهای ایران توسط جنگنده های عراقی، جنگ تحمیلی رسماً آغاز می شود و این روحانی آزاده به همراه دیگر رزمندگان برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی به شهر قصرشیرین عزیمت می کند.
وی در روز دوم مهرماه ۱۳۵۹ در حالی که برای استقرار در میان کوه های مشرف به شهر در حرکت بود در محاصره فوجی از سربازان دشمن قرار گرفته و به اسارت در می آید. آزاده علی علیدوست قزوینی که دوستان هم بندش او را با نام علی قزوینی می شناسند مدت ده سال را در شرایط طاقت فرسای اسارت به سر برد تا اینکه در مردادماه ۱۳۶۹ به وطن بازگشت.

داستان کتاب از آنجایی آغاز می شود که راوی در آسایشگاه اردوگاه به دنبال آن است که از اخبار تلویزیون خبری از زلزله رودبار به وقوع پیوسته کسب نماید چون خودش در گذشته ای دور در یک زلزله مادر، برادر و خواهرش را از دست داده است. در این زمان وی در ذهنش خاطرات گذشته را مرور می نماید
پذیرش یا به قول راوی آقاجان روضه خوان بود و عاشق امام حسین (ع). به همین دلیل دلش می خواست او طلبه شود. چهارده سالش تمام نشده بود که برای خواندن درس طلبگی راهی قزوین می شود پس از چهارده سال تحصیل و امتحان دادن در مدرسه محسنیه قزوین و قبولی در امتحان راهی تهران می شود و در مدرسه ای ثبت نام می نماید.
این روحانی آزاده در مورد فعالیت های سیاسی و انقلابی خود در پیش از انقلاب چنین می گوید: «… امام را می شناختم رساله اش را خوانده بودم یک استاد جوان داشتم که خیلی حرفش را می خواندم. او از قول استادش گفته بود: آقای خمینی از همه ی مجتهدین اعلم تر است. شده بودم مقلد امام. همین و نه بیشتر. حاج آقا مصطفی که شهید شد، توی مجلس ختم و چهلمش من انگاز تازه فهمیدم دور و برم چه خبر است. چشم و گوشم باز شد. دنبال کتاب ها و نوارهای امام گشتم… اعلامیه های امام را از این و آن می گرفتم و می خواندم و پخش می کردم. می رفتم پای سخنرانی های انقلاب پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل جهادسازندگی، در تایستان ۱۳۵۸ برای کمک به روستائیان به یکی از روستاهای اطراف ساوه می رود و در ما رمضان نیز برای سخنرانی و پاسخ به سوالات شرعی مردم این روستا اقدام می کرد.»
راوی که در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی به اسارت نیروهای عراقی درآمده بود به همراه دیگر اسیران ابتدا به زندان شهر مندلی و سپس به شهر بغداد فرستاده می شود. وی در مورد حضور در شهر بغداد می گوید:«نزدیک ظهر همه مان را سوار مینی بوس کردند و بردند بغداد. آنجا دوباره دست ها و چشم هامان را بستند. هر چهارده، پانزده نفر را سوار یک مینی بوس کردند. ماشین ها سه چهار ساعت دور تا دور شهر گشتند. مردم ریخته بودند توی خیابان ها و شادی می کردند. می دیدند هنوز یک هفته از جنگ نگذشته چقدر اسیر آورده اند. چه می دانستند نصف ماشین ها خالی است… زن و مرد هلهله می کردند. تف می کردند طرف ماشین. هر چه دست شان می رسید، پرت می کردند طرف مان.»
روحانی آزاده علی علیدوست قزوینی در ادامه خاطراتش، چگونگی حضور در زندان ها و اردوگاه های مختلف عراق را شرح داده و ضمن توصیف وضعیت اسفناک اسیران ایرانی که با کمترین امکانات و بیشترین فشارهای جسمی و روحی در دوران اسارت، مواجه بوده اند، به نقل وقایع و حوادث روی داده در آن ایام پرداخته است.
این آزاده در قسمتی از کتاب خود، چگونکی آشنایی و دیدار با مرحوم حاج آقا ابوترابی را ذکر نموده و ضمن اشاره به نقش پررنگ آن بزرگوار در راهنمایی و ارشاد اسیرانی ایرانی، گوشه ای فعالیت ها و اقدامات ایشان را که در جهت حفظ سلامتی جسمی و روحی اسرا و ایجاد وحدت و همدلی آزادگان صورت می گرفت، روایت کرده است.
به گفته این آزاده یکی از وقایعی که با دخالت حاج آقا ابوترابی ختم به خیر شد، داستان بلوک زنی اسیران ایرانی است. به گفته ی راوی در دومین محرم اسارت، فرمانده اردوگاه موصل یک با جمع کردن ارشدهای آسایشگاه ها مخالفت کرده و به دلیل اینکه احتمالاً این بلوک ها برای سنگرسازی در جبهه ها مورد استفاده قرار می گیرد، از کار کردن امتناع می نمایند. ابتدا عراقی ها زبان به تعدید می گشایند و در ادامه سی نفر از اسرا را جدا کرده از آسایشگاه خارج می نمایند و مورد ضرب و شتم قرار می دهند.
علیرغم ضرب و شتم فراوان آن ها حرفشان را پس نگرفتند و در نهایت فرمانده اردوگاه تصمیم می گیرد اسرا را در آسایشگاه حبس نمایند تا اعتصاب خود را بشکنند. به اسرا گفته بودند: «تا وقتی کار نکنید همین است از هیچ چیزی خبری نیست نه دستشویی، نه حمام، نه هوا خوری.» اسرای مذهبی مدت چهارماه را در بدترین شرایط سپری می نمایند تا اینکه با ورود حاج آقا ابوترابی فرد، فرمانده اردوکاه از ایشان می خواهد که موضوع را به نحوی حل کند.
این آزاده در مورد وساطت حاج آقا ابوترابی می گوید: «حاج آقا مثل همان دفعه که راضی مان کرده بود نامه بنویسیم همه را راضی کرد بلوک بزنند. حرف که می زد کسی نه نمی گفت. بهمان گفت: مهم ترین وظیفه شما این است که مراقب خودتان باشید کاری نکنید به خودتان، به بدن تان ضرر بزنید. اگر دیدید ابوترابی را هم وسط اردوگاه اعدام می کنند شما حق ندارید با عراقی ها درگیر شوید، می گویند نماز جماعت ممنوع است جماعت نخوانید… الان شما ها کار نمی کنید این ها هم که به دنبال بهانه می گردند، نمی گذارند از اتاق هایتان بیرون بیایید. نه آب دارید نه می توانید حمام بروید. هر روز هم که می زنندتان. برای حفظ خودتان باید به حرف شان گوش کنید. بعضی ها کوتاه نمی آمدند، می گفتند مسئولیت دارد، نمی توانیم قبول کنیم. حاج آقا گفت: مسئولیتش با من. چه آن دنیا چه توی ایران خودم جواب می دهم. این را روی کاغذ نوشت و داد توی همه ی اتاق ها خواندند که خیال همه را راحت کرد. بالاخره اعتصاب را شکستیم. چهار ماه کم نبود.».
مرحوم ابوترابی برای آزادگان حکم پدر را داشت. علاوه بر این نقش پررنگی در ایجاد وحدت و همدلی در میان اسرا ایفا می نمود به گفته ی این آزاده همه ی اسرا ایشان را قبول داشتند و به هر اردوگاهی که می رفت اوضاع آنجا را روبراه می کرد و به همه ی اسرا توجه می کرد. حاج آقا ابوترابی با ورود به اردوگاه موصل و اطلاع از اختلاف میان اسرای مذهبی و حزب اللهی با دیگر اسرا که اهل نماز و روزه نبودند ناراحت شده و به راوی می گوید: «… همه ما ایرانی هستیم. گیرم اصلاً اونا ایرانی نباشند. برای دفاع از اسلام و ایران همه نگرفته باشندشون، انسان که هستند. انسان محترمه باید به همه محبت کرد و عزت گذاشت.»
با راهنمایی حاج آقا ابوترابی قرار می شود هر یک از اسرای مذهبی با یکی از آن ها دوست شود. نتیجه این رفتار انسانی اسلامی حاج آقا ابوترابی در ادامه خاطرات راوی آمده است: «دو ماه نکشید هفت تیر، سالگرد شهادت بهشتی. همان ها که سال قبل شربت داده بودند و رقصیده بودند، توی اتاق خودشان خوش آمد می گفتند. ما هم رفتیم. حاج آقا سخنرانی کرد. از شهید بهشتی گفت که چه جور آدمی بوده و چه کرده. گوش می کردند و اشک می ریختند. با سُنی ها هم همین جور رفیق شده بود. با مسیحی ها ، با اهل حق.»
راوی در بخش های مختلف کتاب پرده از رفتار ددمنشانه و غیرانسانی مزدوران بعثی برداشته وبرخی از شکنجه ها و ضرب و شتم هایی را که خود متحمل شده بازگو نموده است.

در پایان کتاب نیز، ۵ تصویر از این آزاده چاپ شده است.
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
محصولات مرتبط
اخبار مرتبط