فراخوانی فراخوانی ...


کاربر گرامی، لطفا جهت استفاده از تمامی امکانات سایت مانند ثبت سفارش و ورود به حساب کاربری، تنها از مرورگرهای Chrome و Firefox استفاده نمایید. ممکن است برخی از قابلیت های سایت با مرورگر شما سازگار نباشد. با سپاس فراوان

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر: خاطرات ناخدا یکم هوشنگ صمدی فرمانده گردان تکاوران در خرمشهر



راوی کتاب: هوشنگ صمدی
ناشر کتاب : سوره مهر
نوع جلد: جلد نرم
قطع: رقعی
سال نشر: 1393
شمارگان: 2500
چاپ جاری: 2
تعداد صفحات: 300
وزن(گرم): 354
تاریخ ثبت: پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
تاریخ ویرایش: یکشنبه 26 دی 1395
کد : 17972
تعداد بازدید: 9347
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید. همچنین می توانید از QRCode بالا جهت ارسال پیامک استفاده نمایید:
9810003022

130000 ریال


معرفی کتاب
ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران‏دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش عراق را هفته‏ها در خرمشهر زمین‏گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند. این کتاب به تکاورانی که با نثار خون سرخشان در خرمشهر، مقاومت 34 روزه را آفریدند، تقدیم شده است.
این کتاب در دو بخش و 21 فصل تهیه و تنظیم شده است.

گزیده کتاب
«روز 31 شهریور عراق با دوازده لشکر، شامل پنج لشکر زرهی، پنج لشکر مکانیزه و دو لشکر پیاده از غرب و جنوب به ایران حمله و تجاوز کرد. هر لشکر زرهی دارای نه گردان زرهی و هر گردان هم دارای 54 تانک بود.

در همان روز من داشتم کارهای تسویه حسابم را انجام می‏دادم. تا آن روز هم فرمانده گردان یکم تکاوران بودم و هم جانشین فرمانده منطقه دوم دریایی بوشهر. بازنشسته شده بودم و می‏توانستم با خیال راحت به تهران بروم و از دوران بازنشستگی ‏ام در تهران یا حتی خارج از ایران لذت ببرم.

در ابتدای جنگ فرمانده منطقه دوم دریایی بوشهر ناخدا رزمجو بود. آن روز حدود دوی بعد از ظهر از ستاد تکاوران پیاده به طرف دفتر فرمانده منطقه می‏رفتم. در پارک موتوری یک دفعه صدای هواپیما در آسمان شنیدم و بعد دو هواپیمای میگ عراقی در بالای سرم ظاهر شدند. یکی از هواپیماها رگباری کنار پایم شلیک کرد. تیرها در پانزده متری من به زمین خورد، اما آسیبی به من نرسید. فهمیدم که جنگ به طور رسمی شروع شده و عراقی‏ ها از هوا و زمین به خاک مقدس ایران تجاوز کرده اند. به عنوان یک افسر ارتش که بیست سال بود در نظام خدمت کرده بودم، از این جنگ و تجاوز دلگیر و برافروخته شدم. فکر کردم دیگر جای بازنشستگی و شانه خالی کردن از مسئولیت دفاع از کشورم نیست و از همان جا مستقیم به دفتر جناب ناخدا رزمجو، فرمانده منطقه نیروی دریایی بوشهر رفتم. ایشان مشوش و ناراحت بود. سلام نظامی دادم. بلند شد آمد طرفم و با من دست داد. بعد از کمی صحبت گفت: «خبری برایت دارم. امروز عراقی‏ ها رسماً جنگ را شروع کردند.»

ـ بله. خودم پرواز و شلیک هواپیماهایشان را دیدم.

ـ داری تسویه حساب می‏کنی؟

ـ بله قربان.

آهی کشید و گفت: «می‏ خواهی بمانی یا بروی؟»

فکر همه چیز را کرده بودم و بزرگ‏ترین و حساس‏ترین تصمیم زندگی ام را گرفته بودم. گفتم: «فکر می‏ کنید می‏ توانم بروم؟»

ـ تو بازنشسته شده‏ای. می‏توانی بروی.

در حالی که سعی می کردم بغض گلویم را فرو بدهم و بر خودم مسلط باشم، گفتم: «نه! می‏مانم. اگر بروم تا آخر عمر پیش خودم و خانواده ‏ام شرمنده می شوم.»

بعد اضافه کردم: «فردا خانواده ام به من نمی‏ گویند که تو بیست سال حقوق گرفتی برای چنین روزی و وقتی به وجود تو نیاز داشتند، چرا همه چیز را رها کردی و برگشتی؟ من برای آن‏ها جوابی ندارم و حرف آن‏ها درست و منطقی است. من برای چنین روزی ساخته و تربیت شده‏ ام. برای چنین روزی در ایران و انگلیس دوره دیده ‏ام. چقدر در عملیات‏ ها و مانورها شرکت کرده و چقدر مهمات مصرف کرد ه ام. الان می‏ توانم بگذارم و بروم؟ نه جناب ناخدا، نمی‏روم. می ‏مانم و از کشورم دفاع می‏ کنم.»

جناب ناخدا رزمجو که تحت تأثیر حرف های من قرار گرفته بود مرا بوسید و با دست به شانه‏ ام زد و گفت: «درود بر تو! از افسر لایق و شجاعی مثل تو انتظارم همین بود.»

بعد هم گفت: «پس حالا که نمی‏ خواهی بروی، نیروهایت را جمع کن و برو خرمشهر. امریه آمده که گردان تکاوران بلافاصله به خرمشهر بروند و از این بندر دفاع کنند. فعلاً به طور شفاهی به تو اعلام می‏ کنم و بعداً هم کتبی اعلام خواهم کرد.»

برگشتم به واحد تکاوران. احساس می‏کردم کوه سنگینی بر دوشم گذاشته شده است. دفاع از شهر مهمی چون خرمشهر با آن وسعت مرز زمینی با عراق، کار کوچکی، نبود. هواپیماهای عراقی در ساعت دوی بعد از ظهر فرودگاه بوشهر را بمباران کرده بودند. بعدها فهمیدم که چندین فرودگاه دیگر در شهرهای دیگر را هم بمباران کرده اند. وقتی به واحد تکاوران رسیدم ساعت اداری تمام شده بود و تقریباً همه رفته بودند. بلافاصله آماده باش اعلام کردم. افسران و فرماندهان گروهان ‏ها را جمع کردم و جلسه کوتاهی با آن ها گذاشتم و شروع جنگ و رفتن به خرمشهر را برایشان تشریح کردم. گفتم: «مأموریت گردان ما دفاع از خرمشهر است. ساده اما سنگین!»

فرماندهان گروهان ‏ها دسته جمعی گفتند: «جناب ناخدا، خیلی هم ساده و سبک است! اصلاً هم سنگین نیست! ما برای چه این همه آموزش دیده‏ایم و از در و دیوار بالا رفته ‏ایم برای چنین روزی!»

از این حرف و روحیه بالای افسرانم خوشحال شدم. سنگینی بار مسئولیت و مأموریت بر دوشم کمتر شد! یکی‏یکی آن‏ها را بوسیدم و گفتم: «انتظارم از شما افسران شجاع هم همین است.»

از افسران لایق و شجاع و کاردان من در گردان تکاوران، ستوان حسینی بای بود که ماه ‏ها در خرمشهر خدمت کرده بود. امریه انتقالش از بوشهر به تهران آمده بود و داشت تسویه حساب می کرد. به او گفتم: «چه کار می‏ کنی؟ می‏ روی یا می ‏مانی؟»

آن افسر ایران دوست گفت: «دیگر تمایل ندارم به تهران بروم. هر جا که واحد برود، من هم می روم.»

لبخندی از سرِ شادی و رضایت زدم و گفتم: «پس خودت را آماده رفتن به خرمشهر کن! امشب می‏ رویم.»

بعد از این جلسه کوتاه فرماندهان گروهان‏ ها شروع به جمع آوری پرسنل تحت امر خود کردند. افسری که در گردان و بوشهر می ماند، ستوان عابدی بود که باید کارهای تدارکاتی و نیازهای ما در خرمشهر را در پایگاه پیگیری می‏کرد. ما از مدت‏ ها قبل خودمان را آماده این کارزار کرده بودیم. تا به کارها سر و سامان بدهم و گردان یکم تکاوران را، که حدود ششصد نفر بودند آماده اعزام به آبادان و خرمشهر کنم، چند ساعت طول کشید. در این فاصله تکاوران آمدند و تجهیز شدند. به هر کدام پنج خشاب بیست تایی فشنگ تحویل داده شد. مهمات از انبار مهمات تحویل و بارگیری شد. ماشین‏ ها را آماده و باک همه خودروها را پر از بنزین کردند. یکی دو تانکر بنزین هم آماده حرکت با کاروان شد. آشپزخانه صحرایی هم آماده حرکت شد. بیسیم ‏ها و باتری آن‏ها را چک کردند و همه چیز برای رفتن به جبهه و دفاع از خاک میهنم آماده شد.

قبل از حرکت فرماندهان را روی نقشه توجیه کردم. دستور عملیاتی کتبی صادرشده از ستاد منطقه دوم دریایی بوشهر را برای فرماندهان قرائت کردم و بر مبنای مأموریت واگذارشده روی نقشه اقدامات ابتدایی را انجام دادیم و تقسیم منطقه استقرار در خرمشهر را به حرکت بعدی و پس از رسیدن به نزدیکی‏ های خرمشهر موکول کردیم.

قبل از رفتن نفرات گردان را جمع کردم و درباره خطر ستون پنجم و حساسیت موقعیت برایشان سخنرانی کردم. در بخشی از سخنانم گفتم: «شما برای دفاع از آبادان و خرمشهر می‏ روید. مواظب هرگونه تحرک ستون پنجم باشید. در طول مسیر ممکن است مورد حمله هوایی دشمن قرار بگیریم. حتی ممکن است گروه‏ هایی از ستون پنجم و عوامل و مزدوران دشمن به ستون حمله چریکی کنند. ما دفاع هوایی نداریم. خیلی مواظب خودتان باشید.»

بعد از سخنان من نیروها از خانواده هایشان خداحافظی کردند. صحنه تأثیربرانگیزی بود. برخی از افراد خانواده تکاورها گریه می‏کردند. جناب ناخدا رزمجو فرمانده پایگاه و رئیس عقیدتی ـ سیاسی هم آمده بودند. تکاوران از زیر قرآن کریم عبور کردند و در ماشین‏ های نظامی نشستند. 112 خودرو شامل کامیون و جیپ آماده حرکت شد. خودروها اکثراً روسی بودند. فقط جیپ‏ های تفنگ 106، موشک تاو و تیربار امریکایی بودند. مسئولان پایگاه و عده‏ای از مردم بوشهر هم برای بدرقه آمده بودند. لحظات تاریخی و باشکوهی بود و افسوس که به دلایل امنیتی از آن شب پرشکوه هیچ عکس یا فیلمی تهیه نشده است.

تقریباً همه پرسنل رزمی و حتی کادرها و پرسنل گردان تکاوران را برای بردن به خرمشهر بسیج کرده بودم. فقط برای حراست و نگهداری از تأسیسات چند تکاور در سایت بوشهر ماندند. همچنین اکثر تکاوران اس بی اس هم در سایت ماندند تا اگر اتفاق خاصی در دریا و جزایر افتاد، از وجودشان استفاده شود. به مرکز آموزشی تکاوران در منجیل هم تلفنگرام کردیم و از آن‏ها خواستیم که در اسرع‏ وقت، پرسنل تکاوری را که دوره آموزشی شان کامل شده به خرمشهر بفرستند.

ساعت درست دوازده نیمه شب 31 شهریور ماه خودم هم از زیر قرآن رد شدم و سوار جیپ فرماندهی شدم و از بوشهر به مقصد آبادان و خرمشهر راه افتادیم. من و سه بیسیم‏چی و راننده در جیپ فرماندهی در جلوی ستون حرکت می‏کردیم. یکی از بیسیم‏چی‏ هایم، ناو استوار غلام غالندی بود که اتفاقاً خودش هم بچه آبادان بود. در دل تاریکی شب و بدون آنکه خودروها چراغ روشن کنند، در وضعیت آماده باش وضعیت قرمز، ستون حرکت کرد. برای احتیاط در یک کیلومتری جلوی ستون، دو دستگاه جیپ حامل تیربار حرکت می‏کردند که حکم دیدبان و شناسایی داشتند و موظف بودند هر حرکت مرموز و غیرعادی را بلافاصله با بیسیم به من گزارش کنند.»


مولف
سید قاسم یاحسینی
سید قاسم یاحسینی در سال ١٣٤٤ در شیراز متولد شد. دوران کودکی اش را در شهرهای لار (از توابع استان فارس) و برازجان (از توابع استان بوشهر) سپری کرد. از سال ١٣٥٧ تا امروز ساکن بندر بوشهر می باشد. وی یکی از پرکارترین مورخان بوشهری به شمار می رود و از سال ١٣٧٠ تا کنون نزدیک به هفتاد جلد کتاب در زمینه های بوشهر شناسی‏، تنگستان شناسی، خاطره نویسی و تاریخ شفاهی جنگ تحمیلی و تاریخ روشنفکری در ایران منتشر کرده است. یاحسینی از پیشتازان مطالعات در باب تنگستان شناسی در ایران می باشد و چند کتاب و دهها مقاله در این …


راوی کتاب
هوشنگ صمدی
سال ۱۳۳۹ وارد دانشکده افسری و سال ۱۳۴۲ از این دانشکده فارغ التحصیل شد. تا سال ۱۳۵۴ در نیروی زمینی و از ۱۳۵۴ تا ۱۳۶۴ کماندوهای (کلاه سبزها) نیروی دریایی را فرماندهی کرد. در ۱۳۶۴ هم بازنشسته شد. «هوشنگ صمدی کلخورانی» مرد دریایی منطقه ما از ۱۳۶۶ وارد تجارت پارچه شد و حالا هم در نارمک مغازه بزازی دارد.


ناشر کتاب

اخبار کتاب
«تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر» رونمایی می شود : رونمایی از کتاب «تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر» سه شنبه اول مهرماه با حضور دریادار دکتر حبیب الله سیاری، حجت الاسلام خاموشی و راوی و نویسنده کتاب در تالار سوره حوزه هنری برگزار می شود.


درجه داری که از رادیو بغداد با فرمانده اش حرف زد: تصاویری دیده نشده از خرمشهر در یک کتاب : آخرین گلوله را که زد عراقی ها او را با تیربار زدند و مجروح کردند و اسیر عراقی ها شد. چند شب بعد عراقی ها در رادیو بغداد صدای او را پخش کردند که گفته بود: «به ناخدا صمدی بگویید من اینجا هستم، غیبت مرا رد نکنید!»


روایتی از متن و حاشیه بازدید رهبر انقلاب از نمایشگاه کتاب : آقا که رسیدند رئیس نمایشگاه و وزیر ارشاد رفتند به استقبال. سلام و علیک کردند و با آقا مصافحه کردند. آقا موقع ورود دست دکتر صالحی را گرفتند و آرام جوری که کسی نشنود به او چیزی گفتند. صالحی جواب داد: اگر فرصتی باشد گزارشی خدمتتان می دهم.




نظر دهی
شما می توانید نظر خود را ثبت نمایید.
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
کاربر گرامی چناچه در تمایل دارید نظر شما با نام خودتان ثبت شود، وارد سایت شوید.
نام
پست الکترونیک
ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.
نظر

[ فراخوانی مجدد تصویر]


دسته بندی
موردی یافت نشد!


محصولات
موردی یافت نشد!
نویسنده


اخبار
موردی یافت نشد!


ناشرین
موردی یافت نشد!