فراخوانی فراخوانی ...

از جهنم سرد شین تا بهشت ارزنتاک

خاطرات به یاد ماندنی سید علی کاظم داور

مولف : سید علی کاظم داور

ناشر کتاب : سوره مهر

سال نشر : 1394

تعداد صفحات : 340

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: 10003022
350,000 332,500 ریال
افزودن به سبد سفارش


معرفی کتاب

در این کتاب خاطرات حضور در پادگان سیدالشهدا (ع) و جزایر مینو، والفجر ۹، گردان امیرالمؤمنین (ع) و... ذکر شده است. یکی از بخش های خواندنی این اثر به عملیات والفجر ۴ اختصاص دارد که در این عملیات تعدادی از رزمندگان به داخل رود اروند می افتند و سرانجام می توانند با دعای حضرت یونس (ع) نجات پیدا کنند.

بخش دیگر این خاطرات به جنگ های نامنظم در قرارگاه رمضان در خاک عراق اختصاص داشت. در یکی از عملیات های این قرارگاه توانستیم شهر دراروک در استان اربیل را تصرف کردیم. نکته جالب این بود که فرماندهان عراقی عامل این پیروزی را حضور سربازان خمینی (ره) می دانستند.

گزیده کتاب

در بخشی از این کتاب که به ورود راوی و رزمندگان ایرانی به خاک عراق مربوط است، آمده: «بالاخره به رودخانه دریاسور رسیدیم. از شدت تشنگی سرم را توی آب رودخانه بردم و آن قدر از آن آب سرد و گوارا نوشیدم، تا سیر شدم. کفش هایم گِلی شده بود. آن ها را در رودخانه شستم. به دلیل خستگی و نداشتن راهنما و همچنین طغیان آب رودخانه، عبور از آن خیلی مشکل بود. بنابراین، به توقف در این سمت رودخانه مجبور شدیم. چند خانه متروکه در مجاورت کوه بلندی در حاشیه رودخانه قرار داشت. شب را در همان خانه ها ساکن شدیم. باران شدید تر شد و از سقف فرسوده و ترک خوردة اتاق ها مدام قطرات باران بر سرمان می چکید. سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد. هیچ پتویی نداشتیم. بچه ها با هر زحمتی بود، هیزم های خیس را آتش زدند و خودشان را گرم کردند. آسمان بعد از چند ساعت سروصدا آرام گرفت، و چرت ما به خوابی عمیق تبدیل شد.

صبح، چند نفر از بچه ها به نزدیک ترین روستا رفتند و با خرید آرد و دو رأس گوسفند برگشتند. با زحمت زیاد نان درست کردیم و گوسفند ها را هم ذبح کردیم. برای کباب کردن گوشت ها، هر چند نفر با هم آتش روشن کرده بودند. این کار ها تا ظهر طول کشید. بعد از ناهار و نماز، تصمیم گرفتیم از رودخانه عبور کنیم. به علت جریان شدید آب، عبور از آن به تنهایی ممکن نبود. برای همین به قسمتی از بالای رودخانه، که عمق کمتری داشت، رفتیم و با گرفتن دست های یکدیگر با تلاش زیاد از آن عبور کردیم. پاچة شلوار ها خیس شده بود. مسیرمان سربالایی بود و راه رفتن دشوار.

شب شد. فرماندهان به ما گفتند که برای عبور از جلوی پاسگاه ترکیه باید این راه را تا دامنه کوه بلندی که نزدیک آن بود، دوان دوان برویم. اما بعد از آن همه کوه پیمایی ، چه کسی توان دویدن داشت؟ فقط چند نفر از بچه ها توانستند بدوند.

صدای پارس سگ های پاسگاه ترکیه هم شنیده می شد. همین طور راه می رفتیم. دیگر برایمان اهمیتی نداشت که به دست سربازان ترکیه اسیر شویم. به دامنه آن کوه رسیدیم. اگر نیروهای ترکیه و عراق یا جانوران وحشی به ما حمله می کردند، از خودم مطمئن بودم که به علت خستگی قادر به هیچ گونه واکنشی نبودم. با خودم گفتم: «بالا تر از سیاهی که رنگی نیست. بگذار هر اتفاقی که می خواهد، بیفتد. نفسم بالا نمی آمد.»
  • مولف
  • ناشر کتاب
  • شابک
    978-600-175-788-4
  • نوع جلد
    جلد نرم
  • قطع
    رقعی (21*14)
  • تعداد صفحات
    340
  • سال نشر
    1394
  • چاپ جاری
    1
  • شمارگان
    2500
  • وزن(گرم)
    391
  • تاریخ ثبت اطلاعات
    پنج‌شنبه 25 تیر 1394
  • تاریخ ویرایش اطلاعات
    پنج‌شنبه 20 تیر 1398
  • کد
    29654
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
محصولات مرتبط
اخبار مرتبط