بعدی
بعدیبازگشت
بعدیبازگشت

زقاق پنجاه و شش

ناشر : سوره مهر

سال نشر : 1394

تعداد صفحات : 316

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 3734010003022
24,000 22,800 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

هانی خرمشاهی در زقاق 56 به بیان خاطرات خود و اطرافیان از سال های کودکی و زندگی در عراق و اقدامات رژیم صدام حسین برای اخراج خانواده های ایرانی تبار در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران پرداخته است. بخش در خور توجهی از خاطرات و مشاهدات ایشان بیانگر وقایع وحوادثی است که تاکنون کمتر در منابع مکتوب و کتاب های خاطرات بدان ها اشاره شده است.

کتاب با فصلی با نام «الرساله» آغاز می شود. فصلی که در آن نویسنده هیجان خود و دیگران را از تماشای فیلم محمد رسول الله(ص) در سینما به تصویر می کشد؛ شروعی مناسب برای ورود به ماجرایی که نویسنده وعده اش را داده است. خرمشاهی در فصل های بعدی با نگاهی متفاوت وضعیت خانواده خود را شرح می دهد و در ادامه از تولدش سخن می گوید.

نویسنده کتاب «زقاق پنجاه و شش» در ادامه به ناآرامی ها در مرزهای ایران و عراق در دهه 50 اشاره می کند و بعد به سراغ خاطرات زمان جنگ تحمیلی می رود. در این بخش جنگ عراق علیه ایران از زبان کسی تعریف می شود که خود در خاک عراق ساکن است. زندانی شدن پدر خانواده، زندانی شدن خانواده و ... از دیگر بخش های ذکر شده در این کتاب است.

«زقاق 56 نام خیابانی است که در آن دوران کودکی ام را گذراندم؛ دورانی مملو از خاطراتی تلخ و شیرین که وقتی آن ها را برای دوستان و آشنایان تعریف می کردم، اشتیاق را در چشمانشان می دیدم. این خاطرات نگاهی به دنیایی عجیب از دریچة چشمان کوچک من و بازگوکنندة گوشه هایی پنهان و آشکار از تاریخ معاصر است. سرنوشت حدود یک میلیون انسان که داستان زندگی شان زیر گذر زمان دفن شد. نه کسی آن ها را بیان کرد و نه کسی از حقوقشان دفاع کرد. وقایعی کاملاً مستند که آن ها را خود دیده، شنیده، و لمس کرده ام و کلمه به کلمه نوشته ام تا برای فردا خوانده شود... .»

در بخشی از این کتاب آمده است: «پدرم گفت: «دوباره من رو به اقامه بردن. عبود به من گفت: خوب پشیمون شدی یا نه؟ می خوای با ما همکاری کنی؟ گفتم: به خدا من این کاره نیستم. خواهش می کنم این رو از من نخواید. عبود با دستش اشاره کرد کافیه و گفت: خیلی خوب، خیلی خوب. بعد دفتر تلفنی از کشوی میزش در آورد، به من نشون داد و پرسید: این دفتر تلفن شماست؟ نگاهی به اون انداختم و گفتم: بله. عبود گفت: بگو ببینم حاجی جواد رو از کجا می شناسی؟ چه رابطه ای با اون داری؟ الان کجاست؟ گفتم: اون از دوستان قدیمی و هم شهری من بود. مدتی هم در محلة عطیفیه همسایة ما بود. یکی دو سال پیش همراه خانواده ش به لبنان رفت و دیگه هیچ خبری از اون ندارم. عبود گفت: می دونی چند میلیون دلار با خودش برده؟ اگه گیرش بیاریم، اون رو تیکه تیکه می کنیم. بعد چند اسم دیگه رو هم پرسید و سراغ آقای وکیل و نوری خیرالله رو گرفت و از اون ها هم پرس وجو کرد. در حالی که داشتم جوابش رو می دادم، صحبتم رو قطع کرد و گفت: با صداقت حرف می زنی. گفته هات به دل می شینه.»

پدرم می گفت: «با این حرف عبود جری تر شدم و ناخودآگاه به اون گفتم: قربان یک مسئله ای هست که می خوام بگم. عبود گفت: بگو. گفتم: من بیست سال سابقة کار خالصانه دارم. حرفم رو قطع کرد و گفت: بله، گزارش محل کارت هم همین رو نشون می ده. ادامه دادم: در تموم این سال ها دِرهمی رو جابه جا نکردم. برای کشور خدمت کردم. اما نتیجه ش این شد ـ دست های دست بند زده م رو دراز کردم و بهش نشون دادم ـ حاصل همة عمرم در یک چشم به هم زدن نیست و فنا شد. به خدا قسم وقتی زن و بچه م رو گوشة زندان می بینم، جیگرم خون می شه، اما توی خودم می ریزم.»
  • زبان کتاب
    فارسی
  • شابک
    978-600-03-0165-1
  • سال نشر
    1394
  • چاپ جاری
    1
  • تاریخ اولین چاپ
    1394
  • شمارگان
    2500
  • نوع جلد
    جلد نرم
  • قطع
    رقعی
  • تعداد صفحات
    316
  • ناشر
  • نویسنده
  • وزن
    395
  • تاریخ ثبت اطلاعات
    شنبه 14 آذر 1394
  • شناسه
    37340
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
محصولات مرتبط