خروس بعد از قوقولی قوقوی اول صبح، آمد توی لانه و نشست وسط گل قالی و به مادرش گفت: ننه مرغی من می خواهم داماد بشوم. ننه مرغی خوشحال شد و گفت اتفاقا یک دختر خوب برایت سراغ دارم، مرغک نوک حنایی که وقتی کوچک بودید با هم همبازی بودید.. اما آقا خروس دوست داشت عروسش را خودش انتخاب کند. او دلش می خواست عروسش با همه مرغ ها تفاوت داشته باشد. او راه می افتد تا برود و عروسش را پیدا کند اما...