به مدینه وارد می شوید. نگاهت به حرم پیغمبر می افتد. کوچه های مدینه حال غریبی دارند. حس می کنی که تمامی سراها با زبان حال , نوحه سرایی می کنند و در اندوه کربلاییان اشک می ریزند. سکوت می کنی و گوش می دهی . در و دیوار شهر می نالند و نجوا می کنند : « ای مردم ! در نوحه سرایی و شیون یاری کنید. چرا که آن رادمردانی که ما در فراقشان شیون می کنیم , همدم شب ها و روزهای ما , روشنی بخش تاریکی شبانگاهان ما و سرمایه اقتدارمان بودند. چه شب هایی که آنان با کرامت خود , ترس و هراس را از این شهر دور ساختند. ای کاش ما آن انسان مصمم و توانایی بودیم که می توانستیم بلاگردان جان آنان باشیم و تیزی شمشیرها را به جای آنان بر جان خود بپذیریم ! کاش می توانستیم حرارت مرگ را از آنان دور سازیم و به خود نزدیک گردانیم ! کاش می توانستیم میان آنان و آن سپاه پست و خشونت کیش , مانعی نفوذناپذیر پدید آوریم . کاش می توانستیم تیرهای دشمنان را از آنان دور سازیم ای کاش ! ای کاش ... » . میان ناله های تمام کائنات , تو خسته تراز همگان و بلادیده تر از هر کس , زخمی و مجروح به طرف حرم پیغمبر(ص ) حرکت می کنی . زن ها دور تو را می گیرند. همه به تسلیت تو جلو می آیند. اما چه تسلیتی , به راستی چه چیز می تواند تو را آرام کند. چه تسکینی برای دل دردمند تو وجود دارد! حال زین العابدین (ع ) را که خودت بهتر می دانی . لحظه به لحظه با او زیسته ای و ثانیه به ثانیه با او نفس کشیده ای . می دانی که نه یک روز و یک سال , که او چهل سال تمام عزاداری حسین (ع ) را بر دوش خواهد داشت . رسالتی زیبا و شیرین ! پاک و مقدس ! روزها را روزه می گیرد و شب ها را احیا. هنگام افطار , خادم سفره اش را پهن می کند در حالی که با سوز درون می گرید , سخن می گوید : « چگونه آب بنوشم , در حالی که پدرم را با لب تشنه شهید کردند ! » امروز زین العابدین (ع ) به صحرا آمده است . روی تخته سنگی مشغول عبادت است . سر به سجده گذارده , هزار مرتبه ذکر خدا را می گوید. سر از سجده برمی دارد. خادم از او می پرسد : « آیا وقت آن نرسیده که کمتر گریه کنید و از عزا به در آیید ! » . می فرماید : « وای بر تو! یعقوب پیامبر(ص ) دوازده پسر داشت , یکی از آنها از جلوی چشمش پنهان شده بود , آن قدر گریست که مویش سپید شد و قامتش خمیده و چشمش نابینا. چگونه از من می خواهی که گریه نکنم . حال آن که پدر و برادران و عموها و دیگر عزیزانم را روی زمین قطعه قطعه دیدم , درحالی که سر به بدن نداشتند! به خدا سوگند! هر وقت به یاد فرزندان فاطمه (س) در روز عاشورا می افتم , یا عمه ها و خواهرانم را می بینم , داغم تازه می شود و اشکم سرازیر! » . خدا می داند بر تو چه می گذرد و تو چگونه هنوز هم بر زمین راه می روی و با مردم سخن می گویی . شگفتا از صبر تو و واحیرتا از شکیبایی ات ! هنوز هم آه تو در منظومه آفرینش , مولد طوفان هاست و جاری کننده انقلاب ها! سلام تو بر کربلا و درود کربلا بر تو!