هوا سرد بود. خاله پیرزن کنار تنور نشسته بود و نان می پخت. گنجشکی از راه رسید. گفت: «جیک و جیک و جیک؛ خاله پیرزن... آتش تنورت روشن! گرسنه ام. یک تکه نان به من بده!»
معرفی محصول
چکیده: پیرزن در حال نان پختن است که گنجشک از راه می رسد و از او نان می خواهد؛ ولی پیرزن با بداخلاقی، سنگ داغی به گنجشک می دهد. گنجشکِ گرسنه، دل شکسته و گریان پر می کشد و می رود و اشکش تنور پیرزن را خاموش می کند. از آن به بعد تنور روشن نمی شود تا اینکه... .