●دسته بندی: شعر و نثر ادبی
●ناشر: سخن
●نویسنده: عطار (فریدالدین محمد بن ابراهیم نیشابوری)
●سال نشر: 1386
●تعداد صفحات: 598
در بخش یازدهم کتاب می خوانیم:
حکیم هند سوی شهر چین شد / بقصر شاه ترکستان زمین شد
شهی می دید طوطی هم نشینش / قفس کرده ز سختی آهنینش
چو طوطی دید هندو را برابر / زفان بگشاد طوطی هم چو شکر
که از بهر خدا ای کار پرداز / اگر روزی بهندستان رسی باز
سلام من بیارانم رسانی / جوابی بازآری گر توانی
بدیشان گوی آن مهجور مانده / ز چشم هم نشینان دور مانده
بزندان و قفس چون سوگواری / نه هم دردی مرا نه غم گساری
چه سازد تا رسد نزد شما باز / چه تدبیرست گفتم با شما راز
حکیم آخر چو با هندوستان شد / بر آن طوطیان دلستان شد
هزاران طوطی دل زنده می دید / بگرد شاخها پرنده می دید
گرفته هر یکی شکر بمنقار / همه در کار و فارغ از همه کار
فلک سر سبز عکس پر ایشان / مگس گشته همای از فرایشان
حکیم هند آن اسرار برگفت / غم آن طوطی غمخوار بر گفت
چو بشنودند پاسخ نیک بختان / در افتادند یک سر از درختان
چنان از شاخ افتادند بر خاک / که گفتی جان برآمد جمله را پاک
ز حال مرگ ایشان مرد هشیار / عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار
بآخر سوی چین چون باز افتاد / سوی آن طوطی آمد راز بگشاد
که یاران از غم تو جان نبردند / همه بر خاک افتادند ومردند
چو طوطی آن سخن بشنید در حال / بزد اندر قفس لختی پر و بال
چو بادی آتشی در خویشتن زد / تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد
یکی آمد فریب او نبشناخت / گرفتش پای و اندر گلخن انداخت
چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش / ز گلخن بر پرید و شد چو آتش
نشست او بر سر قصر خداوند / حکیم هند را گفت ای هنرمند
مرا تعلیم دادند آن عزیزان / که هم چون برگ شو بر خاک ریزان
طلب کار خلاصی هم چو ما کن / رهایی بایدت خود را رها کن
بمیر از خویش تا یابی رهایی / که با مرده نگیرند آشنایی
هرانگاهی که از خود دست شستی / یقین دان کز همه دامی بجستی
بجای آوردم از یاران خود راز / کنون رفتم بر یاران خود باز
همه یاران من در انتظارم / من بی کار اینجا بر چه کارم
چو تو مردی بهم جنسان رسیدی / بخلوت گاه علوی آرمیدی
چو مردی زندهٔ جاوید گشتی / خدا را بندهٔ جاوید گشتی
چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست / قبای خاک بر بالای تو نیست
عزیزا جهد کن گر راز جویی / که با خود راز خود می بازجویی
برون گیری زچندین پرده خود را / پدید آری بخاصیت خرد را
چو وقت خواب می آید فرازت / چرا می دارد از اسرار بازت
بوقت خواب بی خود می بمانی / چگونه هم رهت گردد معانی
بدان سان رغبتی داری تو در خواب / که یکسانست با تو آتش و آب
چو راه پنج حس در خواب بستت / چرا ذوقی ندارد جان مستت
وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق / که دارد سوی خود ببریدن شوق
چرا وقت ریاضت جان هشیار / ترا در ذوق می آرد بیک بار
غرض اینست ای جویندهٔ راز / که تو خفته نیایی خویش را باز
چو خفتی قطره افتادت بقلزم / شدی در بی خودی یا در خودی گم
ببیداری اگر از خود شوی دور / چو خفتی گشتی اندر بی خودی نور
دلت از خود ببیداری نشان یافت / که بیداری ببیداری توان یافت
وگرنه شب نم تاریک روشن / درین دریا بود چون شیر و روغن
یکی کو شیر او درآب شد خوش / ولی روغن جداگشت و مشوش
مشو اینجا حلولی ای فضولی / که نبود مرد مستغرق حلولی