بعدی
بعدیبازگشت
بعدیبازگشت
  1. خانه
  2. کتاب
  3. فرهنگ پایداری (19)
  4. فرهنگ پایداری دفاع مقدس (2-19)
  5. روایت نزدیک - جلد سیزدهم: لیلا؛ فراز و فرود یک زندگی به روایت مجید عباسی
  • روایت نزدیک - جلد سیزدهم: لیلا؛ فراز و فرود یک زندگی به روایت مجید عباسی

روایت نزدیک - جلد سیزدهم: لیلا؛ فراز و فرود یک زندگی به روایت مجید عباسی

ناشر : روایت فتح

نویسنده : زهره علی عسگری

سال نشر : 1395

تعداد صفحات : 168

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 4651510003022
10,000 9,500 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

سیزدهمین جلد از مجموعه روایت راه، عنوان لیلا را دارد.
این کتاب که به کوشش زهره علی عسگری تدوین و منتشر شده است داستان زندگی و فعالیت های مجید عباسی در جریان پیروزی انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس را روایت می کند. این روایت به زبان اول شخص تنظیم شده و مخاطب در سرتاسر آن با متنی روبروست که راوی آن مجید عباسی است.

«روایت نزدیک» عنوان مجموعه کتاب هایی است که بنا دارد وقایع دوران جنگ را روایت و برای این مساله به اندازه کافی به خواننده نزدیک شده و متنی ساده را ارائه دهد.

این کتاب ها تلاش دارند در کنار سادگی راوی حقایقی باشند که روایت کننده از نزدیک دیده و لمس کرده است. ناشر در بخشی از مقدمه خود بر این مجموعه نوشته است: روایت نزدیک کتاب هایی است که سعی دارد در دل معرکه باش و در عین حال کاری کند که هر کسی بتواند آن را بخواند تا حس کند خودش هم دست کم لحظه ای در دل معرکه بوده است.

مجید عباسی در بخشی از روایت خود در کتاب «لیلا» می گوید: «مسئول برج جواب داد: نیرو آماده است، خلبان هم اینجاست، ولی می گه من نمی تونم توی فرودگاهی که روشنایی نداره بشینم! معلوم شد سپاه از عصر، یک گروهان آماده کرده و به فرودگاه مهرآباد فرستاده. با این که آن زمان هماهنگی بین نیروها زمان می برد ولی ستاد مشترک، یک هواپیمای سی 130 در اختیار سپاه گذاشته بود، اما خلبان حاضر به پرواز نمی شد. هرچند خلبان درست می گفت و پرواز در آن شرایط سخت بود ولی وضعیت سنندج خیلی حساس بود.

گفتم: می شه با خلبان صحبت کنم؟ خلبان آمد پشت میکروفون. خودش را معرفی کرد و گفت آماده است حرفم را بشنود. اول سلام کرد و بعد گفتم: شما که امشب نمی تونی بیای پس یه لطفی بکن. پرسید: چه لطفی؟ گفتم: شما لطف کن فردا صبح اول وقت پرواز کن و بیا سنندج و جنازه های ما رو قبل از اینکه گرگ ها بخورن، جمع کن و منتقل کن تهران. تا این را گفتم، بغضش ترکید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. این حرف آنقدر موثر بود که خلبان گفت: من تا یک ساعت دیگر سنندجم. تا این خبر را به مصطفی همدانی دادم، مرتضی را فرستاد تا چراغ نفتی ها را در دو طرف باند بچیند.»
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
نظرات

روح الله مصلی نژاد

این مجموعه(روایت نزدیک)جزو بهترین های دفاع مقدس هست

15 اسفند 1398

محصولات مرتبط