«رها» قهرمان داستان، دختری یازده ساله است که یک روز به طور اتفاقی در کشوی اتاق مادر و پدرش شناسنامه ای پیدا می کند که آرامش را از رها می گیرد. شناسنامة دختری هم اسم خودش که با او در یک روز متولد شده است، ولی به جای رها مقدم، رها سروستانی است. با دیدنِ این شناسنامه، و مرور کردنِ چند اتفاقی که در گذشته افتاده مثل تلفن و نامه مشکوک از زنی که می خواسته برادرزاده اش را ببیند، موتور سواری که بسته مشکوکی برای مادرش داشته است و... این سؤال در ذهنش پررنگ تر می شود که چرا از بچگی هایش عکس چندانی ندارد. رها، آدم دیگری می شود. همه متوجه این تغییر او می شوند، ولی رها چیزی بروز نمی دهد. در مسابقات کشوری شطرنج با دختری اهل کرمان به نام شیرین آشنا می شود و تصمیم می گیرد هر طور شده خودش را به کرمان برساند. با شیرین هماهنگ می کند، ساکش را می بندد، بلیط قطار می خرد و درست روز حرکت می فهمد نقشه اش لو رفته است. چه طور؟... مینو - مادر رها - بالاخره تصمیم خود را می گیرد و رها را همراهی می کند. در خانة شیرین، رها می فهمد عمه ای دارد و می تواند او را ببیند. مینو با غم و ترس از دست دادن رها به تهران برمی گردد. رها عمه مهری را می بیند و می فهمد پدر و مادرش در زلزله بم از دنیا رفته اند. رها بعد از آشنایی با گذشته اش ...