پیرمرد بقچه را از ساک بیرون آورد. کسی که سر و رویش را با پارچه ای سیاه پوشانده بود، بقچه را گرفت. پیرمرد گفت: کاک قادر! به احترام نان و نمکی که با هم خورده ایم، پسرم را به من برگردان. مرد بقچه را از پیرمرد گرفت و در بغل فشرد. صدایش از لای پارچه سیاه به گوش پیرمرد رسید: اینجا کاک رحمان تصمیم می گیرد. من قول نمی دهم پسرت را به تو بر گردانم اما پیش کاک رحمان حتما اصرار خواهم کرد که کوتاه بیاید...
معرفی محصول
مجموعه داستان «سفر معمولا صبح اتفاق می افتد» مجموعه ای است شامل 13 داستان. «قوری چینی پدر»، «کبک اورامان»، «عکس اتاق نایب»، «خیرات مجلس ختم»، «فصل کوتاه یک شاخه گرمسیری»، «روباهی در میان ساقه های ذرت»، «غریبه ها»، «کرم های ناتمام کرد»، «شب ها به یک ستاره در آسمان فکر کن»، «کلبه زیبایی فرشته»، «گردن بند سنگ فیروزه» عنوان های برخی از داستان های این کتاب هستند.