سر لوکوموتیو، سیاه و بسیار بزرگ به نظر می رسید. صدای قطار بلند و خشن بود. بابی جیغ زد: «بایست ... بایست ... بایست» اما هیچ کس صدای او را نشنید، حتی پیتر و فیلیس هم صدایش را نشنیدند چون صدای غرش قطار، صدای او را در خود محو می کرد.
معرفی محصول
کتاب حاضر داستانی خواندنی را برای نوجوانان به تصویر کشیده است.
هر کسی که این کتاب را بخواند هیچ گاه تصویر سه کودک کنار ریل راه آهن را فراموش نخواهد کرد. کودکانی که با ناامیدی تکه های پاره شده ی زیر دامنی قرمز را در هوا تکان می دهند تا قطاری که به سرعت نزدیک می شود را از بلای پیش رویش آگاه کنند.