دستش را از شکاف در تو برد. بزغاله ها دیدند، صداش نازک است، ناخنش کوتاه است، دستش سفید است، اما دستش قلمبه و گنده و پنجولی ست و گفتند: نه تو گرگی، بزغاله ها را پاره پاره می کنی، بزغاله ها را تکه تکه می کنی، بعد هپلی هپو آن ها را می خوری! گرگ عصبانی شد. زوزه کشید، نعره کشید، سرش را به در کوبید و گفت: بعله که گرگم! سینه پاره می کنم! جگر قورمه می کنم! شکم سفره می کنم...
عقب رفت، دورخیز کرد، یک بار، دوبار، ده بار به در کوبید و آن را از جا کند و توی طویله پرید. بزغاله ها که به عمرشان گرگ ندیده بودند از سر و صدای او، زوزه او، نعره او، چهره او، دندان او، وحشت کردند، ترسیدند، لرزیدند و یکدفعه هر سه افتادند. دست و پا زدند، بع بع کردند و جان از تن آن ها بیرون آمد، به هوا رفت، بالای سرشان گشتی زد، از در طویله بیرون رفت. گرگ به جان بزغاله ها خیزه شد. به دنبال آن ها دوید تا از چنگش در نروند. آن ها سفید بودند، مثل برف، مثل پنبه، مثل گل یاس، گرگ زوزه کشید. به آسمان پرید. جان بزغاله ها که سبک بودند، شبیه پر بالا رفتند، پایین آمدند...
معرفی محصول
مجموعه «قصه ای نو، از افسانه» نگاهی تازه و دوباره به قصه هایی است که کودکان، بارها آن ها را شنیده اند. اما محمدرضا یوسفی این قصه ها را با ماجراهایی تازه و شگفت انگیز بازنویسی کرده است. منبع اصلی کتاب «بز زنگوله پا» نیز قصه های صبحی، صبحی مهتدی و مثل ها و افسانه های ایرانی با گردآوری سید احمد وکیلیان است.