1- داشت کوچه را آب و جارو می کرد دوتا پسرهایش شهید شده بودند وقتی پرسیدم گفتم: چه کار می کنی؟ گفت: آب و جارو می کنم که بسیجی ها که اومدن ببینند هنوز هستیم... ببینند پشتشون رو خالی نکردیم. *** 2- دو قلو بودند یکی دختر و یکی پسر تازه برایشان کیف و کفش و لباس مدرسه خریده بود. قرار بود بروند کلاس اول. به شان قول داده بود اگر خوب درس بخوانند تابستان ببردشان مسافرت اصفهان یا شیراز. بچه ها گفته بودند: هرجا که مادر گفت. موشک که به خانه شان خورد؛ بچه ها و مادرشان رفتند و او ماند روی ویلچر. *** 3- آیت الله قاضی ناراحتی قلبی پیدا کرده بود. برای معالجه رفته بود تهران. وزیر بهداشت آمده بود عیادتش. وزیر را که دید از وضع بهداشت و درمان شهر گفت. از کمبودها و مشکلاتش. (وزیر گفته بود) حاج آقا حال شما مساعد نیست. بعدا صحبت می کنیم. (گفت:) نه خیر وضع مردم از حال من مهم تره. اول گرفتاری مردم باید حل بشه.
معرفی محصول
این مجموعه شامل صد خاطره یا صد تصویر از مقاومت شهر موشک هاست. صد حکایت از آنان که نرفتند و در شهر ماندند.