«عصر گرم تابستان است و گله گرگ ها در آفتاب خوابیده اند. یک کلاغ با سروصدا پر می زند و روی شاخه فرود می آید. دو بچه گرگ بیدار می شوند. کلاغ و بچه گرگ ها با تعجب و حیرت به هم نگاه می کنند. گرگ مادر، بچه ها را به سوی خود می خواند: من دارم با گله به شکار می روم. شما دوتا باید اینجا پیش عمویتان بمانید. گرگ های کوچک فریاد می زنند: نه، نه، ما دوست داریم به شکار بیاییم. ما بزرگ و شجاع هستیم. قول می دهیم که ساکت باشیم و تند بدویم.»