پیچ کوچه را رد می کنم. عجیب است که او سر باغچه ها ننشسته است. امروز سر هیچ پیچی نیست. کم کم از سر کوچه دور می شوم. هر چقدر هم که به پشت سرم نگاه میکنم، فایده ندارد. او نیست. نکند خواب دیشبم درست از کار دربیاید و او... اما نه، من این خواب را بارها دیده ام. دلم می خواهد یک بار بروم جلو، به او بگویم: پدربزرگ؛ اما او پدربزرگ من نیست. نمی دانم پدربزرگ داشتن چه مزه ای می دهد. هم مامان و هم بابا وقتی بچه بوده اند، پدرشان را از دست داده اند.