مینی بوس نفیر می کشید و سیاهی جاده را با دو خط باریک و موازی، در دود سیاه خود فرو می برد. مثل اژدهایی عصبانی که جنگجویی افسانه ای سرش را با شمشیر بریده باشد، حالا نفیرکشان در حالی که خونی سیاه از شاهرگ هایش بیرون می زد، به سمت مقصدی نامعلوم، گیج و واگیج می خورد و روی جاده خیس، هی می غلتید و هی نعره می کشید. پشت شیشه عقبش با شبرنگ قرمز نوشته بود: اژدهای سرخ آرتیمان