در بخشی از این رمان می خوانیم: «دو روز از آمدن نیلوفر نگذشته بود و من گند زده بودم. حالا شب مامان و بابا می آمدند و نیلوفر مثل مأمور کلانتری همه چیز را می گذاشت کف دست شان. از این بشر هیچی بعید نبود. لابد برای خودشیرینی چهار تا هم می گذاشت رویش و تحویل شان می داد. دیگر چی بدتر از این می شد؟»
معرفی محصول
«شاخ دماغی ها» در 23 فصل، داستان دختر نوجوانی را روایت می کند که پدر و مادرش برای درمان به خارج از کشور می روند و او ناچار است مدتی را در خانه خاله اش سر کند. در آن جا پسر نوجوانی هم زندگی می کند که ناچار است اتاقش را طی این مدت، در اختیار دخترخاله خود بگذارد و از این مساله اصلا دل خوشی ندارد. به علاوه، او دخترخاله را مزاحم کارهای مخفیانه خود می داند. بدین ترتیب جنگی پنهانی میان این دو درمی گیرد که نتایج پیش بینی نشده ای برای شان به بار می آورد.