فراخوانی فراخوانی ...

از مشهد تا کاخ صدام: خاطرات شفاهی آزاده ایرانی محمود رعیت نژاد

گردآورنده کتاب : سعیده زراعت کار

مصاحبه گر : سعیده زراعت کار

راوی کتاب : محمود رعیت نژاد

ناشر کتاب : نشر ستاره ها

سال نشر : 1397

تعداد صفحات : 320

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: 10003022
230,000 218,500 ریال
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

رعیت نژاد یکی از ٢٣ رزمنده نوجوانی است که ماجرای اسارت آن ها در سال ۶١ زبان زد است. در شرایطی که صدام حسین، دیکتاتور معدوم عراق، می کوشد از دیدار با آن ها و وعده آزادی شان بهره برداری تبلیغاتی کند، آن ها هوشمندانه اعتصاب غذا می کنند و حاضر به آزادی از بند رژیم بعث نمی شوند.

فهرست مطالب:

مقدمۀ نویسنده

فصل اول: جنگ و جوانی
کودک چموش
زمزمۀ انقلاب
شهریور سرنوشت ساز
تصمیم بزرگ
پشت خط
دایی امیر
خط مقدم
تنگه چزابه
دایی عباس

فصل دوم: اسارت و صدام
مأموریت دردسرساز
هذا ترابنا
مسیرآشنا
آن بیست و سه نفر
تا کاخ صدام
باور اسارت
المعسگر الرشید
دعوای داخلی
قاطع شماره یک
سوره 4 آیه 4
لهجۀ بغدادی
استخبارات لعنتی
سوادآموزی
بین القفسین
رحیم
طباخی
تب بیماری
ضرب المثل ساختگی
ترس از حضرت عباس
دوباره اعتصاب

فصل سوم: بهار قرآن
محمد کاشمری
اولین مسابقه حفظ
ساعت نذری
یک کار نشدنی
توفیق اجباری
نیمۀ خرداد، غروب امید

فصل چهارم: رهایی
غیرقابل باور
وطن یعنی...
پس از 9 سال
امر خیر
نیکی و دجله

گزیده کتاب

کم کم به آبادی های ایران می رسیدیم. با دیدن اولین هموطنان مان در بین راه که به نظر می رسید خبر از آمدن ما هم داشتند، خیلی ذوق کردیم. هرچه بیشتر می رفتیم، جمعیت زیادتر می شد. همه دست تکان می دادند و ما هم برای نشان دادن احساسات مان از پنجرۀ اتوبوس تا نیم تنه بیرون آمده بودیم و دست تکان می دادیم. در بعضی مسیرها آن قدر جمعیت ایستاده بود که برای دقایقی حرکت اتوبوس ها هم مختل می شد و از حرکت می ایستادیم. لحظاتی که اتوبوس ایستاده بود، دست در دستان مردمی می گذاشتیم که بیرون از اتوبوس ایستاده بودند.

یکی از این لحظات برایم خیلی دردناک بود. از بچه های اتوبوس های جلویی شنیدیم که مادری از فرط خوشحالی و غلبۀ احساسات، نوزادی را که در آغوش داشته، جلو یکی از اتوبوس ها رها کرده و فرزندش جان به جان آفرین تسلیم نموده است. آن قدر از شنیدن این خبر که گوش به گوش بین بچه ها چرخیده بود، ناراحت بودم که آرزو می کردم کاش برنگشته بودم. آمدن به ایران را به قیمت این چنین اتفاقی نمی خواستم. در مسیر و هنگامی که اتوبوس در حال عبور یا توقف بود، پدر و مادرهایی هم بودند که اشک ریزان و با امید فراوان، می آمدند و عکس هایی را نشان می دادند و می گفتند: «می شناسینش؟ اسمش تو لیست نبوده، با شما نبوده؟»

لحظاتی که اتوبوس به دلیل ازدحام جمعیت ایستاده بود، دختر بچه ای کنار پنجره، مدام اصرار می کرد که: «تو رو به خدا کاری بگید تا براتون انجام بدم.» هر چه تشکر می کردیم باز هم می گفت: «تو رو به خدا بگید.» گفتم: «حافظت خوبه؟ این شماره رو به ذهنت بسپار: 50، 90، 5 تکرارکن 50، 90، 5. این شمارۀ خونمه. به مشهد زنگ بزن بگو محمود اومده.»

بعد از تأخیر سه چهار ساعته از زمان پیش بینی شده، به اسلام آباد غرب رسیدیم و ما را به محلی بردند که به آن قرنطینه می گفتند. آن جا بود که از حاج باقر جدا شدیم. در قرنطینه حمام کرده و لباس های زرد رنگ را از تن درآوردیم و یک سری سؤالات از ما پرسیده شد، مثل اینکه آن جا شکنجه تان می کردند؟ غذایتان چگونه بود و...
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
محصولات مرتبط