فراخوانی فراخوانی ...

بمو: خاطرات شناسایی منطقه ی قصرشیرین و ذهاب

21 بازدید

تحقیق و تنظیم کتاب : اصغر کاظمی

ناشر کتاب : سوره مهر

جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید. همچنین می توانید از QRCode بالا جهت ارسال پیامک استفاده نمایید:
9810003022

تحقیق و تنظیم کتاب : اصغر کاظمی

ناشر کتاب : سوره مهر

وزن(گرم) : 777

شابک : ‭978-600-175-392-3‬‬

نوع جلد : جلد نرم

قطع : رقعی (21*14)

سال نشر : 1397

شمارگان : 1110

چاپ جاری : 2

تعداد صفحات : 648

تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 15 آذر 1397

تاریخ ویرایش : جمعه 16 آذر 1397

کد : 71362

1,000,000 ریال
افزودن به سبد خرید
گزیده کتاب
کوه بَمو از دور بسیار مرموز به نظر می رسید. ارتفاع آن تا دوهزار متر می رسید. از دور شنیده بودم که راه های صعب العبور، صخره های دست نیافتنی و بن بست های فراوان دارد و غیره. مدتی پیش، حمید باکری، همراه ناصرزاده و عموحسن به بالای بَمو رفته بودند. آن جا توانسته بودند از راه کار سوراخ بگذرند و خودشان را به این کوه سرکش برسانند. اگر بنا بود در فصل گرما منطقه را فتح کنیم، با کمبود آب مواجه می شدیم؛ مگر این که با تدابیری این معضل را حل می کردیم.

حدود دو ماه از زخمی شدنم می گذشت. به پادگان ابوذر (سرپل ذهاب) رفتم و به کمک بچه ها پایم را از گچ در آوردم. فکر می کردم دیگر پایم خوب شده و سراشیبی و سربالایی مفهومی نخواهد داشت. چند روز بعد همراه مهدی باکری و دو نفر دیگر راه افتادیم برای عملیات شناسایی. خودم را برای دو شب و یک روز آماده کرده بودم. شناسایی سخت و پیچیده ای نبود؛ ولی تردید داشتم که بتوانم طاقت بیاورم. هدف، بررسی وضع دشمن در تیغه های بیشگان بود. بیشگان، دو رشته ارتفاع موازی هم دارد. دشمن در پشت تیغه ی دوم مستقر بود. آب و آذوقه برداشتیم و راه افتادیم. تمام شب را حرکت کردیم و قبل از سپیده ی صبح، بین صخره های تیغه ی اول پناه گرفتیم. شک ام به یقین مبدل شد. با این که تمام روز را استراحت کردم، خستگی از تنم بیرون نرفت. بی رمق و ناتوان، انتظار شب دوم را می کشیدم. نگران بودم.

اگر نمی توانستم ادامه بدهم، بچه ها را دچار دردسر می کردم. شکستگی پا از یک طرف و ماه ها استراحت مطلق از طرف دیگر، آمادگی بدنی ام را کم کرده بود.

شب دوم از راه رسید و حرکت کردیم. از همان اول راه، حال خوبی نداشتم. طولی نکشید که سرم به دوران افتاد. جیره ی آب خودم را استفاده کرده و رفته بودم سراغ قمقمه ی آب بچه ها. نمی توانستم محکم و استوار بایستم. قدری استراحت کردم. بچه ها نشستند؛ اما من دراز کشیدم. دنیا پیش چشمم تاریک شد و دیگر نفهمیدم چه شد.

وقتی به هوش آمدم که دیدم کسی مرا روی دوش خودش گذاشته. نگاهش کردم و فهمیدم مهدی باکری است. از او پرسیدم: «چه شده... من کجا هستم؟»
شخصیت های مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر