در این داستان پسرکی کوچک یک مرغ عشق آبی دارد و پسر خاله و دوست صمیمیاش «سارک» نیز یک مرغ عشق سبز دارد. پدربزرگ یک روز همه پرندههایش را آزاد کرده است و باور این موضوع برای بچهها که میدانند پدربزرگ عاشق پرندهاست، سخت است. یک روز سارک متوجه میشود که مرغ عشق او و پسر خالهاش مرده است. او به کمک پسر خالهاش دو چاله در باغچه حفر میکنند اما به محض گذاشتن مرغ عشقها در گودال آنها بال زده و پرواز میکنند و...
گزیده کتاب
هنوز گوشی را زمین نگذاشته ام که همه چیز شروع می کند به چرخیدن، خانه می چرخد. اتاق می چرخد. میز کامپیوتر می چرخد. چوب لباسی گوشۀ اتاق می چرخد. خودم هم انگار دارم می چرخم. تلوتلو می خورم. به قفسۀ کتاب ها می خورم.
کم مانده بیفتم زمین، صدای سارک توی گوشم می چرخد؛ اما نه چرخیدن معمولی. انگار گردباد باشد. مغزم قفل شده است. هیچ پیامی دریافت یا ارسال نمی کند. دور اتاق می چرخم.