فراخوانی فراخوانی ...

سوران سرد

2258 بازدید

مولف : جواد افهمی

ناشر کتاب : سوره مهر

جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید. همچنین می توانید از QRCode بالا جهت ارسال پیامک استفاده نمایید:
9810003022

مولف : جواد افهمی

ناشر کتاب : سوره مهر

وزن(گرم) : 640

شابک : 978-964-506-977-1

نوع جلد : جلد سخت

قطع : رقعی

سال نشر : 1389

شمارگان : 2500

چاپ جاری : 1

تعداد صفحات : 467

تاریخ ثبت : یکشنبه 10 مرداد 1389

تاریخ ویرایش : یکشنبه 26 دی 1395

کد : 7175

معرفی کتاب
رمان «سوران سرد»، قصه جنگ است، اما بیش و پیش از آن که به جنگ عراق با ایران بپردازد، تصویر دو جنگ دیگر را پیش روی مخاطب می گشاید؛ جنگ انسان با طبیعت و جنگ انسان با تمناهای نفس. افهمی در این رمان، چنان سرما و زمستان کُشنده منطقه سوران را با استادی ترسیم می کند که مخاطب این سرما را تا مغز استخوان خود احساس می کند. از سوی دیگر هم به ترس ها و تردیدهای آدمیانی می پردازد که در برابر خواهش نفس و تعلقات دنیوی قرار گرفته اند.
با این همه، رمان «سوران سرد» در ستایش ایمان و اراده است؛ ایمان و اراده سربازان و نظامیانی که در برابر این طبیعت بی رحم و خشن سر خم نمی کنند و به نفسانیات خود لگام می زنند. افهمی اما همه اینها را بیدون افتادن به دام شعار و کلی گویی روایت کرده است. چرا که با پرداختی بسیار دقیق و جزئی نگر، نقشه سوران را در ذهن مخاطب ترسیم می کند و بعد به کناری می ایستد تا خواننده خود به قضاوت در باب این نبرد نفسگیر بین خیر و شر بنشیند. به تعبیر دیگر، ماجراهایی که در داستان «سوران سرد» اتفاق می‏ افتد، بکر و دارای سوژه ای تازه است. نگاه نویسنده جانبدارانه نیست و این همدلی و همدردی خواننده را بر می انگیزد.
گزیده کتاب
فراز1:
احمد گفت: ((خدا نکنه امشب بیرون بمون. هفت تا جونم داشته باشن یکی ش رو نمی تونن در ببرن. اون بیرون قیامته سرگروبان!))
طاها گفت: ((شاید رفته باشن سمت دره اونجا باد کمتره.))
محرم علی حرفی زده بود که همه شنیدند.
- شاید برگشتن خرم آباد...
حمید هنوز دلخور بود. گفت: ((یه جمله هم از مادر عروس! بی سمچی خرم آباد مرده که خبر بده؟!))

ص 62فراز 2:
سهراب گفت: ((باید آتیش روشن کنیم. من می رم هیزم جمع کنم.))
سینا خواست به دنبالش برود. سهراب مانعش شد.
- تو بمون. ... برو اون سمت. هوای جاده رو داشته باش که اگه کسی رد شد ببینی ش.
سینا مردد بود. پرسید ((اگه کسی رو دیدم چه کار کنم؟))...
- نیگهش دار تا من بیام! مبادا بذاری بیاد این ور؟!
- چه جوری نگهش دارم؟
سهراب... گفت: ((خوب ازش خواهش کن بمونه تا بیام. اگه قبول نکرد بزن بکشش.))
ص 99
فراز 3:
انگار تمام این مدّت، از روزی که به پاگاه دله در آمده بود، انتظار چنین روزی را کشیده بود تا سهراب بیاید و این حرف ها را به او بگوید. گفت: ((ممدرضا موقع حمله حزبیا پا بخش بوده. نگهبانای درب جبهه و سنگر شرقی رو بیست دقیقه تموم فرستاده تو زاغه که گرم بشن. می دونی یعنی چی؟ بیست دقیقه، اونم نگهبان دو تا سنگر رو باهم. کجا دیدی نگهبانای دو تا سنگر کنار هم رو با هم بفرستن تو زاغه که گرم بشن؟))
ص 185فراز 4:
صابر نگاهی به ته مانده فشنگ توی خشابش انداخت. گفت: ((یکی بهشون خبر داده. تو تنگه منتظر ما بودن. بعد که دیدن مسیرمون رو عوض کردیم، تک تیراندازاشون رو فرستادن سروقتمون که سرگرممون کنن. کاش می دونستم چه خیالی دارن!))
ص 288فراز 5:
خطوط چهره سرباز زخمی با زخم روی گونه اش به او هیبتی مردانه داده بود. گودی زیر چشم هایش از خستگی و بی خوابی بود. هنوز داشت به گرگی نگاه می کرد. گفت: ((شبا صدای زوزه شون رو از پشت خاکریز می شنوم. این طرفا پُرَ گرگه.)) سینا گفت: ((اونا گرگ نیستن. شغال ان. از تاریکی می ترسن؛ صدای زوزه گرگ از خودشون در می آرن.))
ص 396
شخصیت های مرتبط
اخبار مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
محصولات
موردی یافت نشد!
دسته بندی
موردی یافت نشد!
نویسنده
ناشرین
موردی یافت نشد!