بعدی
بعدیبازگشت
بعدیبازگشت
  1. خانه
  2. کتاب
  3. فرهنگ پایداری (19)
  4. فرهنگ پایداری دفاع مقدس (2-19)
  5. چشم جنگ: خاطرات شفاهی فرید محمدی مقدم، دیدبان لشکر 5 نصر خراسان
  • چشم جنگ: خاطرات شفاهی فرید محمدی مقدم، دیدبان لشکر 5 نصر خراسان

چشم جنگ: خاطرات شفاهی فرید محمدی مقدم، دیدبان لشکر 5 نصر خراسان

تاریخ شفاهی فرماندهان و رزمندگان استان خراسان

ناشر : نشر ستاره ها

سال نشر : 1396

تعداد صفحات : 277

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 7304010003022
11,000 10,450 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

در کتاب چشم جنگ، خاطرات شفاهی فرید محمدی مقدم دیدبان لشکر ۵ نصر خراسان، توسط محمد مهدی خالقی به رشته تحریر درآمده است. هر رزمنده در دوران دفاع مقدس می تواند یک کتاب خاطرات داشته باشد که این کتاب، اولین کتاب تاریخ شفاهی فرماندهان و رزمندگان استان خراسان است.

فرید محمدی مقدم، دیده بانی بجنوردی بود که در آن زمان، ساکن مشهد بود. تحصیل کرده دانشگاه علوم اسلامی رضوی، مشغول تحصیل در دروس خارج فقه حوزه علمیه مشهد و محقق و پژوهشگر در موضوع عفاف و حجاب. فرید محمدی مقدم درباره خاطرات دفاع مقدس خود چنین می گوید: «من خاطره چندانی ندارم. به خاطر چیزهایی که از بعضی دوستان شهیدم دیده ام، مصاحبه می کنم و از آنها می گویم.»

مهم ترین ویژگی خاطرات آقای فرید محمدی مقدم در کتاب چشم جنگ، صداقت و راستی تمام در ذکر خاطرات و ارائه تحلیل هاست. این صداقت تمام طوری است که گاهی می توان با سطور کتاب گریست و گاهی از ته دل خندید. به بیان بهتر، خاطرات آقا فرید یک زندگی تام و تمام از رزمنده ای است که در دوران جنگ هیچ مسئولیت سازمانی نداشته و همیشه به عنوان دیده بانی بسیجی در منطقه حضور داشته است.

کتاب چشم جنگ: خاطرات شفاهی فرید محمدی مقدم دیدبان لشکر ۵ نصر خراسان، یکی از اولین آثار تاریخ شفاهی دفاع مقدس با موضوع رزمندگان خراسانی است که می تواند دریچه مناسبی باشد برای شروع آثاری از این دست.

فضا آن قدر معنوی بود که وقتی وارد شدم، بلافاصله ذهنم رفت طرف کربلا و خیمه های امام حسین (ع). معمولاً صدای صادق آهنگران پخش می شد. خیلی از بچه ها، شب ها بلند می شدند برای نماز شب. اردیبهشت ماه بود و هوا هم گرم شده بود. حسنی، معاون گردان روح الله همه را به خط کرد و گفت: می خواهم کسانی توی گردان من باشند که به فکر برگشت نباشند. هرکس می خواهد زنده بماند بلند شود. آشپزخانه، ترابری و... هم نیرو احتیاج دارند.

یک عده بلند شدند و رفتند. من حال و هوای ارتش را داشتم. لحظه اول ترسیدم، اما سریع اتفاقات دو سال سربازی را مرور کردم. با خودم گفتم که اگر خدا بخواهد کاری بشود، می شود و به این نتیجه رسیدم که بلند نشوم. حدود یک سوم بچه ها رفتند و بقیه ماندند. به حسنی گفتم: من در ارتش دیده بان بودم.

گفت: ما چیزی به نام دیده بانی نداریم، اما بی سیم چی لازم داریم.

قبول کردم و به عنوان بی سیم چی گروهان انتخاب شدم. گفتند که باید برای آموزش کار با بی سیم بروم. گفتم که بلدم. گفتند که این آموزش جزء قوانین آنجاست. یکی دو هفته بعد ما را فرستادند پادگان حمیدیه اهواز برای آموزش کار با انواع و اقسام بی سیم ها. وارد پادگان که شدم، حس یک تازه وارد را نداشتم. خیلی زود با بچه ها و فضا اُخت شدم. برخوردهای صمیمی و دوستانه طوری بود که حسی نمی کردی از بیرون وارد جمع شان شده ای. حس می کردی یک نفر از خودشان هستی...
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
محصولات مرتبط