زمان خداحافظی اش که شد، به همه گفتم کسی پیش محمدتقی گریه نکند. گفتم: - پسرم! نمی شد الان نروی؟ عروسی خواهر خانمت نزدیک است! گفت: نه مادرم باید بروم. گفتم: لااقل تا جمعه بمان، عروسی که تمام شد، برو! گفت: نمی شود. دست خودم نیست. باید بروم. پرسیدم: «کی برمی گردی؟» گفت: «هفت روز دیگر.» با خودم گفتم دفعه ی قبل که گفته بود چهل روز، دو ماه مانده بود. احتمالا این بار هم چند هفته ای طول می کشد.
معرفی محصول
کتاب حاضر، مجموعه خاطرات شهید مدافع حرم محمد تقی سالخورده از گردان «صابرین» می باشد.
فهرست کتاب: مقدمه اشاره فصل اول: خاطرات کودکی و نوجوانی تا ... فصل دوم: ماموریت های داخلی فصل سوم: سوریه فرازی از وصیت نامه شهید آلبوم تصاویر