پشت سنگر ایستاده بودم و آن عراقی کوچک را نگاه می کردم. با خودم می گفتم: عجب سر نترسی دارد. چطوری دارد با پای خودش می اید طرف ما؟ ممکن است هر لحظه کسی به او شلیک کند ...
اما همین که نزدیک شد، صدای صلوات رزمنده ها در میان سنگرها پیچید. آن عراقی کوچک، رزمنده سیزده ساله ما بود که دست خالی و به تنهایی رفته بود میان عراقی ها و از آنها لباس و اسلحه غنیمت گرفته بود. رفته بود تا ثابت کند که لیاقت ماندن در جبهه را دارد.
معرفی محصول
کتاب حاضر خاطراتی را از شهید محمدحسین فهمیده، شهید مرحمت بالازاده، شهید بهنام محمدی و شهید سعید طوقانی نقل می کند.